شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

اگر جلوی پایت را می بینی کار تمام است

شبه یادداشتها

یک داستان کوتاهی هست که می گوید : یک پسر و یک اسب در جنگل راه می سپردند که ناگهان پسر به اسب گفت: من دیگر ادامه مسیر را نمی بینم، و فکر می کنم باید همین جا بایستم.

اسب پرسید: قدم بعدی جلوی پایت را می بینی؟

پسر پاسخ داد: بله!

اسب گفت: پس همان یک قدم را بردار و بعد قدم بعدی و...اصلا به انتهای مسیر فکر نکن و فقط یک قدم بعدی را بردار!

و اینطور شد که پسر هم توانست مسیر درون جنگل را بپیماید.

زندگی ما هم همین طور است. باید قدم بعدی را برداشت و سپس قدمهای بعدی!

 اگر به طولانی بودن مسیر فکر کنیم و نگران آن باشیم هر گز موفق به طی مسیر نخواهیم شد.

امیر تهرانی


اعتراف حیرت انگیر مارک توآین

آن چیزهایی که داریم و...

مارک تواین نویسنده معرو ف امریکایی اعترافی کرده که انسان را به حیرت وا می دارد.

او می گوید:

"ما در این سرزمین از وجود سه چیز برخورداریم: وجدان بیدار، آزادی بیان و احتیاط لازم برای اینکه از دوتای اول هرگز استفاده نکنیم!"

حال می توان حدس زد در جاهای دیگر چه خبر است.

امیر تهرانی


هنوز منتظرم

تا خدا چوب مرا کی پرتاب می کند
اروین دیوید یالوم همان که کتاب ":وقتی نیچه گریست "را نوشته است گفتار جالبی دارد که با قدری دستکاری در متن آنرا در اینجا می آورم"
"در ارتباط با این که زندگی چه معنایی دارد؟ و  هدف زندگی چیست؟» من همیشه  بیاد حکایت آلن ویلیس می افتم و  از چوبی که برای سگش، مونتی پرتاب می‌کند تا آن را پس بیاورد این گزارش او مرا تحت تأثیر قرار داده است. 
او می گوید:

"اگر خم شوم و چوبی بردارم، بی درنگ جلویم ظاهر می‌شود. حالا اتفاق مهمی افتاده، او یک مأموریت دارد... هرگز پیش نمی‌آید که مأموریتش را ارزیابی کند. هدفش  این است که کار را به انجام برساند. او هر مسافتی را می‌دود یا شنا می‌کند و از هر مانعی عبور می‌کند تا به آن چوب برسد. وقتی به آن رسید، برش می‌گرداند: چون مأموریتش فقط رسیدن به چوب نیست، بلکه باید آن را برگرداند. ولی وقتی به من نزدیک می‌شود، آهسته تر حرکت می‌کند. می‌خواهد آن را به من بدهد و وظیفه اش را به پایان برساند، ولی از اینکه مأموریتش تمام شود بی زار است چون  دوباره در وضعیت انتظار قرارمی  گیرد...

اما او خوش اقبال است که مرا دارد تا چوبش را برایش پرتاب کنم.
اما من در انتظارم تا خداوند چوب مرا بیفکند. مدت‌هاست منتظرم. چه کسی می‌داند او  چه وقت و دوباره توجهش را به من معطوف می‌کند و به من اجازه می‌دهد - همان‌طور که من به مونتی اجازه می‌دهم - حس مأموریت یافتن پیدا کنم؟
باور به اینکه خداوند از آفرینش ما هدفی داشته، بسیار اطمینان‌بخش است. برای افراد غیرمذهبی مایه‌ی ناراحتی و ناکامی است که بفهمند خودشان باید چوب خودشان را پرتاب کنند.
 چقدر آرامش‌بخش‌تر می‌بود اگر می‌دانستیم واقعاً جایی هدفی اصیل و ملموس برای زندگی وجود دارد تا اینکه تنها حس هدفمندی در زندگی داشته باشیم؟
 نظر اووید به ذهنم می‌آید:«باور به خدایان برایمان مفید است، پس بیایید به وجودشان باور داشته باشیم.»
امیر تهرانی

 

خیلی ها افسوس خواهند خورد

شبه یادداشتها

چگونه زندگی کنیم که در پایان عمر افسوس نخوریم؟

من کارهای نیچه و شوپنهاور را چندان دوست ندارم ولی در گفته های همین ها نیز  سخنان خوبی وجود دارد که باعث می شود زندگی ما در پایان کار به" دره اشکها" تبدیل نشود.

بعنوان نمونه امروز به گفتاری از شوپنهاور برخوردم که گفته است:

"بیشتر انسان‌ها، هنگامی که در   پایان عمر به گذشته می‌نگرند، در می‌یابند چقدر عاریتی و ناپایدار زیسته‌اند. وقتی می‌بینند آنچه گذاشته‌اند از دستشان برود بی‌آنکه قدرش را بدانند یا لذتش را ببرند، و همان زندگی‌شان بوده، شگفت‌زده خواهند شد. "

پس باید تا دیر نشده نگاه دوباره ای به زندگی و ملحقات آن بیاندازیم، شاید تولدی دیگر صورت گیرد.

امیر تهرانی

همکاری با معلم شیطان

شبه یادداشتها

ناگهان فهمیدم او کیست؟

شخصی را به مدیریت عامل شرکتی که در آن کار می کردم معرفی کردند. او پنجه قدرت را بر همه چیز گستراند. حق نفس کشیدن را از همه گرفته بود.  در جانبداری فامیلش یکی از بهترین های شرکت را اخراج کرد.و...

اندک اندک پی بردم که او به هیچ قانون اخلاقی پایبند نیست. از سوی دیگر ادعای خداپرستیش آن قدر در اوج بود که انسان را از عکس العمل باز می داشت.

این وضع ادامه داشت تا این که روزی یکی از اساتید محترم دانشگاه که پزشکی بسیار انسان دوست و از دوستان مدیر عامل فوق بود به دیدن من آمد و گفت :" چند دقیقه  نیز پیش" معلم شیطان "بودم."

منظورش آقای مدیر عامل بود...پرسیدم: "آقای دکتر این حرف را از روی واقعیت می گویید یا جنبه شوخی دارد؟"

آقای دکتر گفت: " به مقدسات عالم قسم که هر روز صبح شیطان به در اتاق این آقای مدیر می آید و می پرسد: استاد امروز چه دستوراتی دارید تا اطاعت کنم."

آنروز فهمیدم که نامه ای  را که از مدیران بالا برایم فرستاده بودند تا در مورد اخراج مدیر عامل نظر بدهم

بی جهت نگاهداشته و با معلم شیطان همکار شده بودم.

 دیگر جای شک و تردید نبود...بلافاصله نامه را با نظر مثبت امضا کرده و پس فرستادم.

پس فردا صبح مدیر عامل اخراج شیطان شد.