شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

جادوگران : این انگشت خداست

شبه یادداشتها

در باب هشتم از سفر خروج در کتاب تورات آمده است ، وقتی موسی و هارون با عصای خود در سرزمین مصر پشه های فراوان وجود آوردند ،

جادوگران فرعون نتوانستند جلوی حمله پشه ها را بگیرند و به فرعون گفتند: این انگشت خداست.

و بیاددارم که در زمان انتشار شدید بیماری مرگ آفرین کرونا ،مردم بیکدیگر می گفتند: این انگشت انسان است.

چون موسایی نبود که آنرا بنشاند ، انسان به جستجو پرداخت و یک دانشمند ترکیه ای و همسرش واکسن بر علیه کرونا ساختند.

شاید این تفسیر آن سخن خدا باشد که به فرشتگان گفته بود :

می خواهم در زمین خلیفه ای بگمارم...و فرشتگان گفته بودند: که خونریزی و فسادکند( کرونا بیافریند)...و خدای گفته بود: آنچه من می دانم شما نمی دانید( انسانی دیگر پیش آید و داروی پیشگیری بیافریند)،،..و این دومین همان وظیفه خلیفگی انسان بر روی زمین است. ایکاش تمامی انسان به دومین روش پایبند بودند.

امیر تهرانی


روزی که انسان یاور انسان می شود


شبه یادداشتها
...این را خوب می دانیم که حتی نفرت از حقارت نیزآدم را سنگدل می کند.
حتی خشم بر نابرابری هم صدا را خشن می کند.
آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم خود نتوانستیم مهربان باشیم.
اما شما وقتی به روزی رسیدیدکه انسان یاور انسان بوددرباره مابا رأفت داوری کنید.
برتولت برشت

5 شرط اصلی

شبه یادداشتها

با رعایت این شرایط حتما پیروز ی بدست می آید:

1-شخصی که می داند چه اقدامی باید انجام دهد و چه کاری انجام ندهد.

2-شخصی که می داند چه زمان باید اقدام به انجام کاری کند.

3-کسی که می داند  چگونه باید عمل کند  و چه مسیری را برای رسیدن به هدف انتخاب کند.

4- شخصی  که برای بر خورد با مشکلات احتمالی آمادگی لازم را دارد.

5-شخصی  که همکاران و همراها ن درستکاری دارد که اور ا یاری خواهند داد.

امیر تهرانی

پسرک ماموریت داشت تا...

شبه یادداشتها

وقتی کـه نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخه‌های‌ طویل و پیچیده‌ی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا می خواست مرا درهم بکوبد.

یک مرتبه  پسر کوچکی با نفس بریده بـه من نزدیک شد. درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت:‌ “نگاه کن چه پیدا کرده‌ام!”

در دستش یک شاخه گل بودو چه منظره‌ی رقت‌انگیزی! گلی با گلبرگ های‌ پژمرده. از او خواستم گل پژمرده‌اش را بردارد و برود بازی کند.

 تبسمی کردم، سپس سرم را برگرداندم. اما او بـه جای ان کـه دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: “مطمئنا بوی خوبی می‌دهد و زیبا نیز هست!

بـه همین دلیل ان را چیدم. بفرمایید! این مال شماست. آن علف هرز پژمرده شده بود، و رنگی نداشت، اما میدانستم کـه باید آن را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود.

 از این‌رو دستم را بـه سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم: “ممنونم، درست همان چیزی اسـت کـه لازم داشتم.”

“ولی او بـه جای این کـه گل را در دستم بگذارد، ان را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل گویا نقشه‌ای داشت!”

آن وقت بود کـه برای اولین بار مشاهده کردم پسری کـه علف هرز را در دست داشت، نمی‌توانست ببیند، او نابینا بود! 

ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد. او تبسمی کرد و گفت: “قابلی ندارد.” سپس دوید و رفت تا بازی کند.

توسط چشمان بچه‌ای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بودو بـه جبران تمام ان زمانی کـه خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه‌ای کـه مال من اسـت را بدانم و ان وقت ان گل پژمرده را جلوی بینی‌ ام گرفتم و رایحه‌ی گل سرخی زیبا را احساس کردم.

منبع: .talab.org

انتخاب : امیر تهرانی

پسرک ماموریت داشت تا...

شبه یادداشتها

وقتی کـه نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخه‌های‌ طویل و پیچیده‌ی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا می خواست مرا درهم بکوبد.

یک مرتبه  پسر کوچکی با نفس بریده بـه من نزدیک شد. درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت:‌ “نگاه کن چه پیدا کرده‌ام!”

در دستش یک شاخه گل بودو چه منظره‌ی رقت‌انگیزی! گلی با گلبرگ های‌ پژمرده. از او خواستم گل پژمرده‌اش را بردارد و برود بازی کند.

 تبسمی کردم، سپس سرم را برگرداندم. اما او بـه جای ان کـه دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: “مطمئنا بوی خوبی می‌دهد و زیبا نیز هست!

بـه همین دلیل ان را چیدم. بفرمایید! این مال شماست. آن علف هرز پژمرده شده بود، و رنگی نداشت، اما میدانستم کـه باید آن را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود.

 از این‌رو دستم را بـه سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم: “ممنونم، درست همان چیزی اسـت کـه لازم داشتم.”

“ولی او بـه جای این کـه گل را در دستم بگذارد، ان را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل گویا نقشه‌ای داشت!”

آن وقت بود کـه برای اولین بار مشاهده کردم پسری کـه علف هرز را در دست داشت، نمی‌توانست ببیند، او نابینا بود! 

ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد. او تبسمی کرد و گفت: “قابلی ندارد.” سپس دوید و رفت تا بازی کند.

توسط چشمان بچه‌ای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بودو بـه جبران تمام ان زمانی کـه خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه‌ای کـه مال من اسـت را بدانم و ان وقت ان گل پژمرده را جلوی بینی‌ ام گرفتم و رایحه‌ی گل سرخی زیبا را احساس کردم.

منبع: .talab.org

انتخاب : امیر تهرانی