شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

پرسش های شگفت انگیز هوش مصنوعی( chatGpt)

با هوش مصنوعی در باره کتاب و کتاب خوانی بحثی داشتم. 

هوش مصنوعی در پاسخ من  گفت

«اگر قرار باشد با شما راجع به کتاب و کتاب خوانی مصاحبه کنم مصاحبه را در پنج مرحله پیش می‌برم.

مرحله اول: نقشه ذهنی

ابتدا می‌پرسم

اگر بخواهید کتابخانه ذهن خود را روی یک کاغذ رسم کنید، چه بخش‌هایی دارد؟ (ادبیات، فلسفه، تاریخ، فیزیک، ریاضیات، اقتصاد، دین، هنر و...)

در هر بخش پنج کتابی که بیشترین تأثیر را بر شما گذاشته‌اند کدام‌اند؟


آیا بیشتر خواننده آثار کلاسیک هستید یا معاصر؟

این پرسش‌ها نشان می‌دهد مطالعه فرد پراکنده بوده یا نظام‌مند.

مرحله دوم: سنجش عمق مطالعه

بعد می‌پرسم:

کتابی بوده که پس از پایانش احساس کنید دیگر همان انسان قبلی نیستید؟


با کدام نویسنده بیشترین اختلاف نظر را دارید و چرا؟

آیا تاکنون کتابی را بیش از سه بار خوانده‌اید؟ چرا؟

کسی که زیاد مطالعه کرده، معمولاً کتاب‌ها را فقط «تمام» نکرده، بلکه با آنها زندگی کرده است.

مرحله سوم: پیوند میان علوم

سپس سؤالاتی از این جنس مطرح می‌کنم:

چه شباهتی میان اندیشه ارسطو و فیزیک نیوتن می‌بینید؟

اگر قرار باشد داستایفسکی را با فروید مقایسه کنید، نقطه مشترکشان چیست؟

آیا بین نظریه تکامل داروین و اقتصاد آدام اسمیت رابطه‌ای می‌بینید؟

خواننده عمیق، میان رشته‌ها پل می‌زند.

مرحله چهارم: آزمون استقلال فکری

این بخش برای من مهم‌ترین است.

می‌پرسم:

کدام عقیده را قبلاً با اطمینان قبول داشتید اما مطالعه باعث شد آن را کنار بگذارید؟

اگر تمام کتاب‌هایی که خوانده‌اید از بین بروند، فقط ده اندیشه را بخواهید حفظ کنید، آن ده چیست؟

چه پرسشی هنوز پس از این همه مطالعه برایتان بی‌پاسخ مانده است؟

کتاب‌های زیاد، معمولاً تعداد پرسش‌های انسان را بیشتر می‌کنند، نه اینکه او را مطمئن‌تر از همه چیز سازند.

مرحله پنجم: گفت‌وگوی آزاد

در پایان، موضوعی انتخاب می‌کنم؛ مثلاً:

«آزادی چیست؟»

«آیا تاریخ تکرار می‌شود؟»

«آیا هوش مصنوعی می‌تواند خلاق باشد؟»

«آیا اخلاق بدون دین ممکن است؟»

سپس فقط گفت‌وگو می‌کنم، نه بازجویی. در اینجا معلوم می‌شود که آیا فرد صرفاً مطالب را حفظ کرده یا واقعاً آنها را هضم کرده است.

اگر با شما چنین مصاحبه‌ای انجام می‌دادم، احتمالاً از پرسش‌های دشوارتری نیز استفاده می‌کردم، زیرا از گفت‌وگوهای قبلی‌مان می‌دانم که هم به ریاضیات و فیزیک علاقه‌مندید، هم تاریخ، فلسفه، ادبیات و اسناد تاریخی. بنابراین سؤالات میان‌رشته‌ای مطرح می‌کردم، نه پرسش‌های اطلاعاتی.

مثلاً اولین سؤال من از شما این بود:

«از میان هزاران کتابی که خوانده‌اید، اگر فقط سه کتاب اجازه داشتند برای نسل آینده باقی بمانند، آن سه کتاب کدام بودند و چرا؟»

گمان می‌کنم پاسخ به همین یک سؤال، بیش از دانستن تعداد کتاب‌های خوانده‌شده، شخصیت فکری یک انسان را آشکار می‌کند.»

من پاسخ و سس های هوش مصنوعی را دادم که در نوشتار بعد ملاحظه خواهید نمود.

امیر تهرانی

وقتی چراغ را روشن کرد...

با صدای زنگ ساعت از خواب پرید، اما پس از خاموش کردن آن، مدتی در رختخواب ماند و برای آخرین بار نقشه‌هایی را که برای کلاهبرداری در طول روز و جنایت  در شب کشیده بود، مرور کرد.

 هیچ جزئیاتی را از قلم نینداخته بود؛و  این فقط یک مرور نهایی بودو  بر اساس بافته های ذهن جنایتکارش ساعت ۸:۴۶ شب، به تمام معنا آزاد می‌شد. 

او این زمان را انتخاب کرده بود زیرا چهلمین سالگرد تولدش و دقیقا ساعت  تولدش بود. مادرش که به طالع‌بینی علاقه داشت، اغلب دقیقه دقیق تولدش را به او یادآوری می‌کرد.

 خودش خرافاتی نبود، اما حس شوخ‌طبعی‌اش را به رخ می‌کشید که زندگی جدیدش را در چهل سالگی، درست در همان دقیقه، آغاز کند. اما زمان علیه او کار می‌کرد. 

او که وکیل متخصص در املاک و مستغلات بود، شاهد بود که مبالغ بسیار زیادی پول از دستانش عبور می‌کند: و فقط بخشی از آن پول پیش او می‌ماند.

 یک سال قبل،  پنج هزار دلار «قرض» گرفته بود تا در یک چیز مطمئن سرمایه‌گذاری کند، به این امید که پولش را دو یا سه برابر کند، اما همه آن را از دست داد. 

 سرمایه بیشتری را بر اساس  گمانه‌زنی‌های مختلف و جبران ضرر اولیه‌اش «قرض» گرفت. در نتیجه حدود سی هزار دلار بدهی داشت؛ و این وضع به سختی می‌توانست بیش از چند ماه پنهان بماند. 

از سوی دیگر   هیچ امیدی به پر کردن آن در چنین مدت کوتاهی نبود. 

بنابراین تصمیم گرفته بود که با فروش املاک مختلف، بدون برانگیختن سوءظن، تا حد امکان پول نقد جمع‌آوری کند. تا بعد از ظهر همان روز  بیش از صد هزار دلار،یعنی  بیش از آنچه برای بقیه عمرش نیاز داشت، به دست می‌آورد و هرگز دستگیر نمی‌شد. عزیمت او، مقصدش، هویت جدیدش - همه چیز برنامه‌ریزی شده و با دقت اجرا شده بود؛ او هیچ جزئیاتی را نادیده نگرفته بود و ماه‌ها روی آن کار کرده بود.

اما  تصمیم اش برای کشتن همسرش آتشی بود که به سمت زندگی او در حرکت بود . بویژه آن که  انگیزه اش پیش پا افتاده بود:  فقط  او از همسرش متنفر بود.

 اما تنها پس از آنکه تصمیم گرفت هرگز به زندان نرود و در صورت دستگیری خودکشی کند،  ایده ای  به ذهنش رسید: از آنجایی که در صورت دستگیری در هر صورت می‌مرد، با به جا گذاشتن یک زن مرده به جای یک زن زنده، چیزی برای از دست دادن نداشت. همین او را به انجام  قتل زنش سوق داد.

 او به سختی می‌توانست از خنده منفجر نشود وقتی که به خاطر زمان هدیه تولدی که زن به او داده بود (روز قبل، بیست و چهار ساعت زودتر): یک چمدان زیبا و نو، به او خندید. 

زن همچنین او را متقاعد کرده بود که تولدش را با رفتن به شهر برای شام در ساعت هفت جشن بگیرد. او نمی‌دانست که  برای ادامه مهمانی چه برنامه‌ای دارد

بر نامه اش این بود که زن را قبل از ساعت ۸:۴۶ شب به خانه آورد و به این ترتیب میل شدید خود را به انجام درست کارها با تبدیل شدن به یک مجرد در لحظه  دقیق ارضا می‌کرد. 

او می اندیشید که  یک مزیت عملی در مرده رها کردن زن وجود دارد و آن اینکه اگر او را زنده و در حال  خواب رها می‌کرد، زن می‌فهمید چه اتفاقی افتاده است و وقتی صبح می‌دید که مرد رفته است، به پلیس اطلاع می‌داد. 

در حالی که اگر او را مرده رها می‌کرد، جسد تا دو یا سه روز پیدا نمی‌شد و به او فرصت بیشتری برای شروع می‌داد. 

در دفترش، همه چیز عالی پیش می‌رفت؛ وقتی زمان رفتن به خانه‌ی همسرش فرا رسید، همه چیز آماده بود. اما او برای صرف کوکتل معطل کرد و دوباره در رستوران معطل شد؛ او با نگرانی از خود پرسید که آیا می‌تواند او را قبل از ساعت ۸:۴۶ شب به خانه برساند یا نه. خودش  می‌دانست این پرسش  مسخره است، اما به این واقعیت اهمیت زیادی می‌داد که می‌خواست دقیقاً در همان لحظه آزاد شود ، نه یک دقیقه قبل یا یک دقیقه بعد.

 مدام به ساعتش نگاه می‌کرد.با منتظر ماندن  تا رسیدن آنها به داخل خانه، سی ثانیه دیر تر می شد.  اما در ایوان، در تاریکی، هیچ خطری وجود نداشت؛ پس بزعم خودش  هیچ ریسکی نکرد و منتظر نشد تا داخل خانه شوند و آنگاه جنایت را به انجام برساند. به همین دلیل در مقابل در خانه که بودند  با تمام قدرت چماق را پایین آورد. این در حالی بود که زن داشت کلید در را از داخل جیبش بیرون می آورد.

 قبل از اینکه زن بر زمین بیفتد، او را گرفت و توانست او را صاف نگه دارد.

در حالی که در را با دست دیگرش باز می‌کرد و از داخل می‌بست ،  انگشتش را روی کلید برق گذاشت و نور زرد رنگی اتاق را روشن کرد . قبل از اینکه ببینند همسرش مرده است و یا نه  و پیکر زن  را با یک دست گرفته بود  همه مهمانان جشن تولد یکصدا فریاد زدند: «سورپرایز!»  و کف زدند.

برداشت از داستانی از اف براون

اصلا تو می‌دونی کانت کیه ؟ فلسفه چیه؟ هان؟

جایی بودیم و چند نفر داشتند صحبت می‌کردند. متوجه شدم که  درباره فیلسوف آلمانی کانت بحث می‌کنند. طوری حرف می‌زدند که انگار وارثان واقعی کانت هستند. در واقع، چیزی از فلسفه کانت نمی‌دانستند و از فلسفه نیز! . مثلاً داشتند اظهار فضل می کردند و می‌گفتند که کانت می‌فهمید، خوب هم می‌فهمید و به درستی هم می‌فهمید که جهان خدایی ندارد به همین دلیل  حق داشت بگوید خدا وجود ندارد.

من با قدری تردید  پراکنده گفتم: «اما تا جایی که من می‌دانم، او عمدتاً درباره محدودیت‌های عقل انسان صحبت می‌کرد.»

یکی از آنها سرش را برگرداند، نگاهی فیلسوفانه به من انداخت و گفت: «گوش کن! داریم درباره کانت و فلسفه صحبت می‌کنیم. آیا اصلا تا به حال حتی اسم کانت را شنیده‌ای؟ آیا تا به حال یک کتاب فلسفی در زندگی‌ات خوانده‌ای؟» هان؟ 

گفتم: «من فیلسوف نیستم، اما کمی درباره فلسفه می‌دانم.»

 همان «همه چیزدان» گفت: «به ما بگو، استاد، تو چه می‌دانی؟» 

گفتم: «کانت معتقد بود که عقل و حواس ما محدودیت‌هایی دارند. بنابراین، دانش ما از جهان محدود است. و آنچه می‌توانیم تجربه کنیم نیز محدود است.

و او معتقد بود که ما نمی‌توانیم ذات واقعی چیزها را درک کنیم.»

او همچنین معتقد بود:

• انسان‌ها موجوداتی آزاد هستند و باید طبق عقل عمل کنند، نه خرافات.

انسان‌ها اراده آزاد دارند و این بدان معناست که آنها مسئول اعمال خود هستند و بنابراین باید طبق اصول اخلاقی عمل کنند.

بعد ادامه دادم: کانت می گفت ما نمی توانیم موضوعات به آن سو رونده را درک کنیم. ما باید در محدوده عقل خود بیاندیشیم. ما نمی توانیم ذات خدا را درک کنیم.

آنها نگاهی به هم انداخته و با تعجب از هم  پرسیدند: این بابا از چی حرف می زنه؟

امیر تهرانی