دیروز در یک رستوران بسیار زیبا و خانه مانند میهمان بودیم ، رستورانی که در مکان خانه ای قدیمی و بیاد مانده از دوران قاجار بوجود آمده است .
سلیقه آنانی که این مکان را به رستوران تبدیل کرده اند ستودنی می نمود. محل پذیرایی در داخل حیاط همان خانه قدیمی قرار داشت، با کار کنانی که بسیار مودبانه پذیرایی می کردند و با پیش غذاها و غذاهای خوب و با رویی باز کار خود را به پیش می بردند.
در همین لحظات دوست داشتنی که من به دیدن مکان رستوران و ساختمان آجری آن با آن آجرهای اخرایی اش مشغول بودم، ناگهان او وارد شد.
همان دختر خانم اسرار آمیز! البته همراه با خانم جوانی که یا خواهر و یا خویشاوندش بود.
بر سر میزی نشستند. دختر قیافه اش کاملا ایرانی بود و زیبا و پوست صورتی اندکی مایل به سبزه! آن تابلوی طبیعی می گفت که اهل همین سرزمین است.
در همان نخستین ورود نشان داد که از یک ویژگی روحی و یا فکری استثنایی بر خوردار می بود( نمی دانم روحی بود و یا فکری) و آن اینکه فقط و فقط حریف خود بود و به هیچکس توجه نداشت. خودش بود و خودش! به هیچ کس نمی نگریست. حتی به ساختمان رستوران نگاه نمی کرد.
نمی شود گفت که از روی تکبر و خود خواهی عمل می کرد ، بلکه شاید همه اینها از سر نازی درونی و نیازی جهانشمول و لی استثنایی بود که فریاد می زد: مرا نگاه کنید! من شاهکار ی از شاهکار های آفرینش هستم. و شاید هم مهمتر از همه اینها ! او با خود می گفت : چرا نگاه کنم ؟ من در فکری و اندیشه ای و غوغایی دیگرم.
بنظر می آمد که بر روی چهره اش پرده نازکی از غم و یا فکر و اندیشه کشیده شده بود، اما بر خودش مسلط بود.
همراهش به در و دیوار و مشتریان رستوران نگاه می کرد، ولی او هم چنان و هم چون عارفانی که در سکون خود غرقند فقط غرق در خود بود و نگاه بر قدمهای خود داشت. گاهی نگاهی کوتاه به همراه خود می انداخت و با هم سخنانی کوتاه رد و بدل می کردند و آنگاه مجددا به غذا خوردن خود می نگریست ؛ کاملا سرگرم کار خویش و فارغ از هیاهوی جهان اطراف و گویی که در ماتریکس زمان خود ، خود را محصور کرده بود.
صدای اطرافیان ، گفت و گوی مشتریان، رفت و آمد کارکنان رستوران توجه او را بر نمی انگیخت و چشمانش منحصرا خود نگر بودند و نه اطراف نگر!
و همین ویژگی که چرا او به هیچکس توجه نمی کرد و در بحبوحه جوانی فقط در مقام خود غرقه بود،مرا به فکر وا می داشت.
در حقیقت اگر از همان ابتدا متوجه حضورش شدم ، به این دلیل بود که او از آغاز ورود خود نگر می نمود و فقط قدمگاه خود را نظاره می کرد. آنان میزی را انتخاب کردند که درست در مقابل دیدگان من بود و او طوری نشسته بود که نیمرخش را می دیدم می دیدم نشسته بر پشت میزی با دیدگان و نگاهی فرو هشته!
حیرانی من و قتی زیاد شد که می دیدم همه مشتریان به یکدیگر نگاه می کنند و حتی تازه وارد ها به میزهای غذای دیگران دیدی می اندازند تا بدانند دیگران چه می خورند ومی چه می آشامند. اما هر گز از او چنین رفتار ی سر نزد. توجه او فقط به غذایی بود که سفارش داده بود و با تأنی و آرامش غذا می خورد، و این که دیگران چه می کنند و می خورند برایش مهم نمی نمود.
باخود گفتم آیا این که او از همان لحظه ورود به جلوی پای خود می نگریست و بر قدمهایش نظاره گر بود و هست ، و فقط برای اهل نظر تماشایی می آید، یک ویژگی ذهنی است بدون دخالت روح ؟ و یا سلوکی از جنس روح ؟ زیرا این هیبت سلوک او مرا یاد آن دستور العمل عارفان ایرانی انداخت که می گوید:
نظر بر قدم، سیر در وطن، خلوت در انجمن!
بسیاری از اساتید خوشنویسی این گفته را با خط خوش نوشته اند تا حکایت جاودانگان در روح را باز گو کنند. آیا او نیز از این قماش بود؟
امیر تهرانی
فریدون مشیری شاعر معاصر در شعری گفته است که هر انسانی گرگی درون خود دارد و اگر این گرگ را رام نکند ، گرگ درونش انسانها ی دیگر و خود او را خواهد دید:
گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش
اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر
هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مىشود انسان پاک
هرکه با گرگش مدارا مىکند
خلق و خوى گرگ پیدا مىکند
هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مىنماید، گرگ هست
در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر
اینکه مردم یکدگر را مىدرند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست اینسان دردمند
گرگها فرمانروایى مىکنند
این ستمکاران که با هم همرهند
فریدون مشیری شاعر معاصر در شعری گفته است که هر
گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
برخی بر این باورند که نبایست با این گرگ جنکید ، بلکه باید با آن کنار آمد.شما چه فکر می کنید؟
امیر تهرانی راد
کتاب " دوقرن سکوت" و حسرت استاد زرین کوب!
نوشته زیر را از نوشتار
"قطعاً نام کتاب «دو قرن سکوت» نوشته عبدالحسین زرینکوب به گوشتان خورده است.کتابی که در رابطه با وقایع دو قرن سلطه اعراب مسلمان بر سرحدات ایران به همراه تحلیل نگارنده در سال 1330ه.ش به رشته تحریر درآمده که طرفداران زیادی دارد.
در بخشهایی از این کتاب میتوان از سوی نویسنده عدم تمایز مشی اسلامی با فرهنگ مهاجمان به ایران را مشاهده کرد. همچنین به گواه متفکران در بعضی از قسمتهای آن تعصبات ملیگرایانه موج میزد که بر منطق کتاب سایه بزرگی افکنده و از دایره انصاف خارجش کرده بود.
زرینکوب در سال 1336 طی مقدمهای در چاپ جدید دو قرن سکوتش توضیح میدهد که در نوشتن این کتاب ممکن است قضاوتهایی از سر عجله و احساسات صورت گرفته باشد و اینگونه اعتراف کرده است:
«آنچه مرا بر آن داشت که در این چاپ تازه نیز، کتاب سابق را بیهیچ فزود و کاستی چاپ نکنم وظیفه حقیقتجویی بود. اما در این تجدید نظری که کردم، آیا وظیفه خویش را درست ادا نمودهام؟»
اما انگار مخاطبان هنوز همان دو قرن سکوت سابق را میپسندند.
زرینکوب به این مقدمه بسنده نمیکند و بعدتر در سال 1348ه.ش به جبران گذشته کتابی با عنوان «کارنامه اسلام» را نوشته و منتشر میکند. در این کتاب دستاوردهای تمدن اسلامی در همان دو قرن بررسی شده است و همچنان فتح اعراب را حاصل جنگ تلقی کرده اما نشر اسلام در میان مردم را به زور جنگ و شمشیر نمیداند.
باز هم خیل عظیمی از منتقدان نامدار و عموم مخاطبان دو قرن سکوت راضی نشدند. تا جایی که زرینکوب در متنی با کتاب خودش «دو قرن سکوت» به نجوا میپردازد و مینویسد:
«دو قرن سکوت، از تو بیش از همه آزار کشیدم، یادت هست… یادت هست؟ در سرنوشت تو این بود که بارها در پیچ و خم راههایت با سوء ظن و سوءتفاهم برخورد کنی. اگر در وجودت چیزی خلاف حقیقت هست از خدا میخواهم خلق را از گزند آن در امان دارد و اگر جزئی از حقیقت هست، امید است با سوءتفاهم عاری از منطق مواجه نشوی.»
در مسائل اینچنینی، حلقه مفقوده تنها وجدان ناشران اخبار و انصاف و سواد مخاطبان است."
منبع: مقاله آقای امیر مراد علی در روزنامه ایران
انتخاب: امیر تهرانی
متن زیر را در جایی دیدم و پسندیدم. با خود گفتم چه خوب! که آن را با نیایشگران به مشارکت بگذارم که حال و احوال روز گار بس مغشوش است.
۱-پروردگارا، به تو پناه میبرم از طوفانهای ناگهانی بلا، و از ترسها و مصیبتهای سهمگین.
۲-ای مهربانترین پناهدهنده، مرا از سقوط در گرداب سختیها نجات بخش، و در سایهسار لطف خویش از هجوم ناگهانی رنجها محافظت فرما.
۳-نعمتهایت را بر من پایدار بدار، و از لغزشها و خطاها نگاهم دار.
۴-مرا در حصار عزّت خویش جای ده، و در پناه امن حمایتت، از نیرنگ روزگار و پیشامدهای ناگوار دور نگه دار.
۵-خدایا، زمین بلا را فرو ریز، صحنه سختیها را بلرزان و فرو ریز ، خورشید مصیبتها را خاموش کن، کوههای غم را در هم شکن، اندوه روزگار را برطرف ساز، و موانع راه زندگیام را بردار.
۶-مرا به چشمهسار سلامت رسان، و بر مرکب کرامت و بزرگیات سوار گردان.
۷-لغزشهایم را ببخش و در پردهپوشی و رحمتت مرا فراگیر.
۸-با لطف و نعمتهایت بر من ببخش، رنجهایم را درمان کن، و بلا و آزار را از من دور فرما.
۹-سایه عذاب و کیفر خود را از سرم بردار، و مرا از هر مجازات دردناک مصون بدار.
۱۰-ای خدای بلندمرتبه، مرا از سختیهای روزگار ایمن ساز، از عاقبتهای شوم حفظ کن، و از هر آنچه بیمناک است، پناهم ده.
۱۱-سنگهای سخت بلا را از راه زندگیام کنار زن، و قدرت آن را تا واپسین لحظه عمرم از من دور گردان.
۱۲-بهراستی که تویی پروردگار باشکوه، آغازگر و بازگرداننده، و هر آنچه بخواهی، به انجام میرسانی.
امروز که تقویم را دیدم تا مجددا تاریخ روز را بر ای یادداشتها مطابقت بدهم نقل قولی از شوپنهاور فیلسوف آلمانی دیدم که مرا بفکر واداشت.نقل این بود:
"ما ندرتا در مورد چیز هایی که داریم فکر می کنیم ، چون همیشه به چیزهایی که نداریم می اندیشیم."
این حقیقتی است که بارها از زبان متفکران، شاعران ، نویسندگان و فیلسوفان و روانشناسان صدها بار به صورتهای گوناگون اظهار شده و از ما انسانها خواسته شده تا به چنین نکته مهمی که می تواند در زندگی ما تاثیر فراوان بگذارد عمیقا توجه کنیم.
ولی متاسفانه اغلب ما انسانها دقیقا همین نکته بی توجه هستیم . یعنی هرچه داریم را فراموش می کنیم و در نظر نمی گیریم و قدر آن را نمی دانیم و در عوض بدنبال چیزی هستیم که نداریم و شاید هم هر گز بدست نیاوریم.
شوربختانه این یعنی؛ از دست دادن همان چیزهایی که داریم.
امیر تهرانی