آندره مالرو، نویسنده فرانسوی،. که زمانی وزیر فرهنگ فرانسه هم بود و کتاب ضد «خاطراتش « شهرت جهانی دارد، در پیامی به مناسبت در گذشت آلبرکامو نویسنده الجزایری تبار فرانسه که به فرانسه داستان و کتاب می نوشت کامو را یکی از کسانی دانست که به لطف آنان «فرانسه همیشه در قلب انسانها حضور خواهد داشت»
این جمله آخر مالرو، یعنی ؛ در قلب انسانها حضور داشتن، یکی از بنیانهای اساسی جاودانگی ملل است.
ما نیز به لطف فردوسی و شاهنامه اش، سعدی با گلستانش، حافظ با غزلیاتش، خیام با رباعیاتش ، مولوی با کتاب مثنوی اش در قلب و ذهن انسانها حضور داشته ایم.
امروزه نیز در این جهان پر از دسیسه ها و برداشت های نادرست و اخبار ساخته و پرداخته و اشتباهات خودمان، واقعا نیاز به نویسندگانی داریم که داستانها و نوشته های آنان جهانی شود و ایران در قلب ملتهای جهان حضور مجدد پیدا کند.
چنانکه پیشرفتها و در خشش دانش آموزان ، دانشجویان ، دانش آموختگان ایرانی، ورزشکاران ما، هنرمندان ما در ایران و جهان توانسته است مقام ، مرتبه و منزلتی برای سرزمین عزیز ما ایران دست و پا کند.
داشتن نویسندگانی چون ویکتور هوگو، داستایفسکی، شولوخف ، جان اشتاین بک، آندره مالرو، همینگوی، سامرست موآم ، شکسپیر ، توماس مان و...جواز عبور به قلب ملتها ست.
امید آن که روزی بتوانیم در این عرصه ها پیروزی هایی کسب کنیم که ذهن جهان را به تسخیر در آورد.
امیر تهرانی
از پله کانی پایین رفتم که در کنار خیابانی بود ، و بی اختیار خود را در جایی بزرگ یافتم که چهار محوطه داشت . دور این چهار محوطه حفاظ های های مشبک فلزی قرار داشتند. ناگهان و به ترتیب در هریک از این محوطه ها سگ های هایی پیدا شدند، که یکی سوگوارانه پارس می کرد و دیگر ی نیمه وحشی جلو می آمد و پس می نشیت، و دیگری خشن و عصبانی ، بطوری که وحشی گری از صورتش فرومی ریخت، و یکی هم مریض احوال بود. هریک به ترتیب به من هجوم آوردند. سه تا از آن سگان درنده رابا تمهیداتی از خود راندم و دیگری که همان سگ خشن ، وحشی و بزرگتر از همه بود جلو آمد ، می خواستم دعایی بخوانم ولی فراموشش کرده بودم.ترس مرا فرا گرفته بود که از بخت خوش ناگهان شخصی بلند قامت و با لباسی فاخر رسید، به یکدیگر سلام کردیم، و او گفت: باید بند کفشم را ببندم . سپس یک پایش را بر روی پله کانی قرار داد تا بند کفشش را ببندد. به محض آن که او پایش را روی پله کانی گذارد در یافتم آن همان پله کانی است که از آن پایین آمده بود م.
مجددا از آن بالا رفتم ، به خیابان برگشتم و دیگر اثری از سگان درنده نبود.
وقتی از خواب بیدار شدم ، این نکته در ذهنم جان گرفت که نجات از مشکلات ارتباط عمومی دارد ، بطوری که یک حرکت و یاگوش دادند و یا خواندن یک جمله کوتاه از دیگری می تواند راهنمای ما برای گریز از خطر و مهلکه باشد
امیر تهرانی
از پله کانی پایین رفتم که در کنار خیابانی بود ، و بی اختیار خود را در جایی بزرگ یافتم که چهار محوطه داشت . دور این چهار محوطه حفاظ های های مشبک فلزی قرار داشتند. ناگهان و به ترتیب در هریک از این محوطه ها سگ های هایی پیدا شدند، که یکی سوگوارانه پارس می کرد و دیگر ی نیمه وحشی جلو می آمد و پس می نشیت، و دیگری خشن و عصبانی ، بطوری که وحشی گری از صورتش فرومی ریخت، و یکی هم مریض احوال بود. هریک به ترتیب به من هجوم آوردند. سه تا از آن سگان درنده رابا تمهیداتی از خود راندم و دیگری که همان سگ خشن ، وحشی و بزرگتر از همه بود جلو آمد ، می خواستم دعایی بخوانم ولی فراموشش کرده بودم.ترس مرا فرا گرفته بود که از بخت خوش ناگهان شخصی بلند قامت و با لباسی فاخر رسید، به یکدیگر سلام کردیم، و او گفت: باید بند کفشم را ببندم . سپس یک پایش را بر روی پله کانی قرار داد تا بند کفشش را ببندد. به محض آن که او پایش را روی پله کانی گذارد در یافتم آن همان پله کانی است که از آن پایین آمده بود م.
مجددا از آن بالا رفتم ، به خیابان برگشتم و دیگر اثری از سگان درنده نبود.
وقتی از خواب بیدار شدم ، این نکته در ذهنم جان گرفت که نجات از مشکلات ارتباط عمومی دارد ، بطوری که یک حرکت و یاگوش دادند و یا خواندن یک جمله کوتاه از دیگری می تواند راهنمای ما برای گریز از خطر و مهلکه باشد
امیر تهرانی
در گزارش جدیدی آمده بود:
آخر هفته گذشته، من در حال بازدید از آلمان بودم که ترافیک کاملاً متوقف شد و چیز شگفتانگیزی دیدم ؛همه ماشینها با آرامش به کنارهها رفتند و یک خط صاف در وسط جاده برای وسایل نقلیه اورژانس ایجاد کردند. آنجا قانون حکمفرماست و تماشای همکاری همه واقعاً چشمگیر بود.»
من اگر جای گزارشگر بودم خط آخر را این گونه می نوشتم: آنجا مابین مردم قرار داد فرهنگی وجود دارد که قانون نیز ضامن آن است.
امیر تهرانی
یک پرستار در دفتر یادداشت خود نوشته است: «در ۲۳ روز هیچکس به ملاقات بیمار اتاق شماره... نیامد، اما یک کبوتر هست که هر دو روز یکبار به دیدنش میآید. کبوتر مدتی میماند و بعد پرواز میکند و میرود. بعد فهمیدیم که این بیمار هر روز روی نیمکتی در پارکی نزدیک بیمارستان مینشیند و به کبوترهای آنجا غذا میدهد.»
امیر تهرانی