شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

خون او ۲.۵ میلیون نوزاد را نجات داد

زمانی که جیمز هریسون ۱۴ سال داشت از یک نفر ناشناس و در بیمارستان خون دریافت کرد که باعث نجات جان او شد. 

جیمز نیز هریس قول داد که این محبت را نسبت به بشریت جبران کنند. در هجده سالگی پزشکان در یافتند که خون او حاوی آنتی‌بادی‌های نادری است که می توانند برای نجات جان بیماران بکار رنود. خوشبختانه جیمز هریس آماده بود تا قولش را اجرا کند.

 از آن روز به بعد و به مدت  ۶۰ سال او که لقب  «مردی با بازوی طلایی» را گرفته بود  هر دو هفته یکبار از خون خود پلاسما اهدا می‌کرد و این کار را  ۱۱۷۳ بار انجام داد.

پزشکان و محققان از  خون منحصر به فرد او که  ایمونوگلوبولین ضد D ایجاد می‌کرد توانستند ترکیباتی بسازند که تا کنون توانسته جان   ۲.۵ میلیون نوزاد را از بیماری رزوس نجات دهد و جیمز هریس   در سال ۲۰۲۵ در سن ۸۸ سالگی در گذشت. روحش شاد!

بیماری اِرهاش (که به نام‌های هم ایمن سازی رزوس رزوس، بیماری اِرهاش (دی)، و بیماری بچه آبی نیز شناخته‌می‌شود) نوعی بیماری همو لیتیک جنین و نوزاد  (HDFN) است. نام درستی که هم‌اکنون برای آن کار می‌رود، بیماری همولیتیک جنین و نوزاد ناشی از پادتن‌های ضد دی است؛ چرا که سیستم گروه خونی اِرهاش در واقع بیش از 50 آنتی‌ژن و نه فقط آنتی‌ژن دی را دربرمی‌گیرد. این بیماری پیش از کشف گلوبولین ایمنی anti-Rho(D) شایع‌ترین نوع HDFN بود؛ طیفی از خفیف تا شدید دارد؛ و زنانی را که دارای گروه خونی منفی  هستند، در حاملگی‌های دوم به بعد از همسران بیولوژیک دارای گروه خونی مثبت درگیر می‌کند.

به‌خاطر پیشرفت‌های متعدد در پزشکی نوین می‌توان از این بیماری با تزریق گلوبولین ایمنی anti-Rho(D) (روگام) حین بارداری و در اوّلین فرصت پس از وضع حمل پیشگیری کرد. بدین‌سان با کاهش موفقیت‌آمیز این بیماری، امروزه پادتن‌های دیگری به‌عنوان علل شایع HDFN مطرح هستند

امیر تهرانی

از کاشی های کاخ صفوی یک موزه در اسکاتلند ساخته اند

فرا رو گزارشی درد ناک از برپایی یک بنیان معماری از کاشی های غارت شده کاخ هفت دست صفوی در اسکاتلند  دارد که خواندنی است:

باغ گمشده شاه عباس دوم روی دیوار موزه اسکاتلند«مجموعه‌ای کم‌نظیر از کاشی‌های کاخ هفت‌دست اصفهان در قرن هفدهم در موزه داندی اسکاتلند به نمایش درمی‌آید

یک دیواره کاشی‌کاری بسیار کمیاب از دوران شاه عباس دوم صفوی در قرن هفدهم میلادی پس از مرمت در موزه‌‌ داندی در اسکاتلند به نمایش در می‌آید. این کاشی‌ها زمانی در حمام خصوصی شاه عباس دوم صفوی در کاخ هفت‌دست اصفهان به روی دیوار بوده است. کاخ هفت‌دست به همراه کوشک آینه‌خانه و عمارت نمکدان مجموعه‌ای تفریحی برای شاه عباس دوم صفوی بودند که در گذر زمان و دست به دست شدن اصفهان سرانجام به حکم حاکم این شهر در دوران مظفرالدین شاه قاجار ویران شدند.

به گزارش هفت صبح، محله‌‌هایی‌که این کاخ‌ها در آن بودند، امروزه هم به همین نام‌ها خوانده می‌شوند. مجموعه‌ای که در موزه اسکاتلند قرار است به نمایش دربیاید، یک چهارچوب با عرض چهار و نیم متر و متشکل از ۱۱۴ کاشی یکه بوده که تصویری از یک بهشت آرمانی باغ‌گونه را نشان می‌دهد. اهل فن دوران صفوی را اوج پختگی هنر کاشی‌کاری ایرانی می‌دانند. در این دوره استفاده از کاشی‌های معرق و مشبک و هفت‌رنگ رواج یافت و زینت بخش همه بناها شد.

در این اثر هم انبوهی درختان و گیاهان گلدار در حاشیه‌ای آبی و زرد قرار دارند و جزئیات ظریف آن از جمله انارهایی به رنگ غیرعادی آبی وجود دارند. سوای اینها گونه‌های دقیق گل‌ها با کارکرد باغبانی واقعی‌شان و بوته کدوهای رونده که به دور درختان سایه‌دار پیچیده‌اند جلوه ویژه‌ای به این قاب داده‌اند. 

آنگونه که محمد‌مهدی اصفهانی در سال ۱۳۱۴ قمری نوشته، کاخ هفت‌دست در اصل هفت دستگاه کاخ بوده. این کاخ‌ها در گذر زمان یک به یک ویران می‌شوند تا اینکه تنها همان کاخ هفت‌دست ساخته عباس دوم بر جای می‌ماند.

گفتنی نیست که کاخ هفت‌دست هم از آن قاعده‌‌ کارکرد بدیع و هنرنمایی‌های هنرمندان  برکنار نبوده و توصیف حمام شاه عباس دوم در کتاب محمد‌مهدی اصفهانی هم آمده آنچنان که نوشته گرداگرد این کاخ ۱۰۰ حجره تو در تو بود که همه گچ‌بری و زراندود با میناکاری استادانه است.

با حوض‌هایی از مرمر و سنگ سماق و تختگاه شاه آنچنان بود که ساعت‌ها چشم تماشاچیان را خیره می‌کرد. شاه عباس در این کاخ ‌ روی تخت مرمری صیقلی  درازای ۷ متر و پهنای بیش از ۳ متر قرار می‌گرفت و موج‌های طبیعی به پایه‌های تختگاهش می‌زدند. 

از این کاخ تنها عکسی مانده که آن را ارنست هولتسر گرفته است. جیمز وایلی که بانی قرار گرفتن این قاب در موزه داندی اسکاتلند بوده، درباره ویژگی این شاهکار هنر صفوی می‌گوید: «این قاب کاشی خارق‌العاده از ایران باستان، تجسمی حیرت‌انگیز از باغ به‌عنوان نمودگار قدرت آسمانی و هویت فرهنگی است. ما از اینکه پس از بیش از دو دهه کار مرمت طاقت‌فرسا آن را در موزه داندی به نمایش گذاشته‌ایم به خود می‌بالیم.» 


گویا در گذر زمانه و پیش از اینکه دست لطف تاراج به کاشی‌های کاخ هفت‌دست برسد حکام وقت هم از ویرانی آن کم نگذاشته بودند چنان که روی همه کاشی‌ها را لایه بر لایه رنگ پوشانده بوده  است. روند طاقت‌فرسای مرمت تاریخی این اثر در موزه ملی اسکاتلند انجام شده و در میانه این کار لایه‌های رنگی که در ۱۰۰ سال گذشته ‌ روی آن قرار گرفته حذف شده است. این عملیات پیچیده برای این بوده که طراحی اصلی این مجموعه کاشی آشکار شود. سوای این موزه ملی اسکاتلند وزن قاب را کاهش داده تا بتواند آن را به موزه‌های دیگر امانت دهد. 

فردریکه فویگت که در موزه ملی اسکاتلند مسئول مجموعه‌های آسیایی است این اثر را تنها نمونه باقیمانده با ترکیب کامل طرح باغ توصیف کرده و می‌گوید:«این اثر اعجاب‌برانگیز بانقاشی‌های زیبا و نمادین خود پنجره‌ای به شکوه باغ‌های کاخ هفت‌دست می‌گشاید و آینه‌ای است که می‌توانیم از تماشای آن تا حدودی تصویری از آن کاخ از دست رفته بیابیم.

در طول روند مرمت دشوار آن عظمت اصلی این مجموعه کاشی آشکار شده و خوشحالم که پس از یک نسل این اثر در این نمایشگاه بزرگ به نمایش در می‌آید.»  قرار است این مجموعه کاشی بخشی از نمایشگاه آینده باغ‌ها در موزه داندی باشد که از یک هفته دیگر گشایش خواهد یافت.»


باید گریست و خون گریست که همه کاشی‌ها و مجموعه ها و بنیان ظاهری کاخهای معروفی از ما را برده بودند و هیچ ایرانی نمی دانست که اصلا کاخ هفت دستی وجود داشته است. 

 این که چرا این کاخ ویران شده بود و آثار دیگر از بین رفتند  گزارشی از  حاج سیاح گزارشگر وطن پرست ایران وجود دارد که در کتاب خاطرات خود می نویسد: به ظل السلطان حاکم اصفهان و فرزند ناصر الدین شاه گفتم چرا آثار صفویه را خراب می کنید؟ بر خاسته و جعبه فلزی آورد و از درون آن نامه های ناصر الدین شاه خطاب به ظل السلطان یعنی خود ش را نشان داده و گفت : بخوانید ! اینها همه دستورات و تاکیدات شاه است مبنی بر اینکه هیچ اثری از صفویه نباید باقی بماند.

 البته باید به این علتها حمله افغانها را افزود که در پی حماقت شاه سلطان حسین و خیانت اطرافیانش در ضدیت با یکدیگر که حتی حاضر بودند ایران را از بین ببرند ولی بتوانند طی این نابودی طرف مقابل خود را نابود سازند.

امیر تهرانی

آن دختر اسرار آمیز

دیروز در یک  رستوران بسیار زیبا و خانه مانند میهمان بودیم ، رستورانی که در مکان خانه ای قدیمی و  بیاد مانده از دوران قاجار  بوجود آمده است .

 سلیقه آنانی که این مکان را به رستوران تبدیل کرده اند ستودنی می نمود. محل پذیرایی در داخل حیاط همان خانه قدیمی قرار داشت،  با  کار کنانی  که بسیار مودبانه  پذیرایی می کردند و با پیش غذاها و غذاهای خوب و با رویی باز  کار خود را به پیش می بردند.

در همین لحظات دوست داشتنی  که من به دیدن مکان رستوران و ساختمان آجری آن با آن آجرهای اخرایی اش مشغول بودم، ناگهان او وارد شد. 

همان دختر خانم اسرار آمیز! البته همراه با خانم جوانی که یا خواهر و یا خویشاوندش بود.

بر سر میزی نشستند. دختر  قیافه اش  کاملا ایرانی  بود و زیبا  و پوست صورتی اندکی مایل به سبزه! آن تابلوی طبیعی  می گفت که اهل همین سرزمین است. 

 در همان نخستین  ورود  نشان داد که از یک ویژگی روحی  و یا فکری استثنایی بر خوردار می بود( نمی دانم روحی بود و یا فکری)  و آن اینکه فقط و فقط حریف خود بود و به هیچ‌کس توجه نداشت. خودش بود و خودش!  به هیچ کس نمی نگریست. حتی به ساختمان رستوران نگاه نمی کرد.

 نمی شود گفت که از روی تکبر و خود خواهی عمل می کرد ، بلکه شاید همه اینها از سر  نازی درونی و نیازی  جهان‌شمول و لی استثنایی بود که فریاد می زد: مرا نگاه کنید! من شاهکار ی از شاهکار های آفرینش هستم. و  شاید هم مهمتر از همه اینها ! او  با خود می گفت : چرا نگاه کنم ؟ من در فکری و اندیشه ای و غوغایی دیگرم.

 بنظر می آمد که بر روی چهره اش پرده نازکی از غم و یا فکر و اندیشه کشیده شده بود، اما بر خودش مسلط بود. 

همراهش به در و دیوار و مشتریان رستوران نگاه می کرد، ولی او هم چنان و هم چون عارفانی که در سکون خود غرقند فقط غرق در خود بود و نگاه بر قدمهای خود داشت. گاهی نگاهی کوتاه   به همراه خود می انداخت و با هم سخنانی کوتاه رد و بدل می کردند  و  آنگاه   مجددا به غذا خوردن خود می نگریست ؛ کاملا سرگرم کار خویش و فارغ از هیاهوی جهان اطراف و گویی که در ماتریکس زمان خود ، خود را محصور کرده بود. 

صدای اطرافیان ، گفت و گوی مشتریان، رفت ‌و آمد کارکنان رستوران توجه او را بر نمی انگیخت و چشمانش  منحصرا خود نگر بودند و نه اطراف نگر!

و همین ویژگی که چرا او به هیچ‌کس  توجه نمی کرد و در بحبوحه جوانی فقط در مقام خود غرقه بود،مرا به فکر وا می داشت.

 در حقیقت اگر از همان ابتدا متوجه حضورش   شدم ، به  این دلیل  بود که او از  آغاز ورود خود نگر می نمود  و فقط قدمگاه خود را نظاره می کرد. آنان میزی را انتخاب کردند که   درست در مقابل دیدگان من بود و او طوری نشسته بود  که نیمرخش را می دیدم می دیدم  نشسته بر پشت میزی  با   دیدگان و   نگاهی  فرو هشته!

 حیرانی من  و قتی زیاد شد که می دیدم همه مشتریان به یکدیگر نگاه می کنند و حتی تازه وارد ها به میزهای غذای دیگران دیدی می اندازند تا بدانند دیگران چه می خورند و‌می چه می آشامند. اما هر گز از او چنین رفتار ی سر نزد. توجه او فقط به غذایی بود که سفارش داده بود و با تأنی و آرامش غذا می خورد، و این که دیگران چه می کنند و می خورند برایش مهم نمی نمود.

باخود گفتم آیا این که  او از همان لحظه ورود به جلوی پای خود می نگریست  و بر قدمهایش نظاره گر بود و هست  ، و فقط برای اهل نظر تماشایی می آید، یک ویژگی ذهنی  است بدون دخالت روح ؟ و یا سلوکی از جنس روح ؟  زیرا  این هیبت سلوک او مرا یاد آن دستور العمل عارفان ایرانی انداخت  که می گوید:

نظر بر قدم، سیر در وطن، خلوت در انجمن! 

بسیاری از اساتید خوشنویسی این گفته را با خط خوش نوشته اند تا حکایت جاودانگان در روح را باز گو کنند. آیا او نیز از این قماش بود؟

امیر تهرانی

 


گرگ درون حقیقت یا افسانه

فریدون مشیری شاعر معاصر در شعری گفته است که هر انسانی گرگی درون خود دارد و اگر این گرگ را رام نکند ، گرگ درونش انسانها ی دیگر و خود او را خواهد دید:

گفت دانایى که گرگى خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش

سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست

گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر

ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند

گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این‌سان دردمند

گرگ‌ها فرمان‌روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم هم‌رهند

فریدون مشیری شاعر معاصر در شعری گفته است که هر 

گرگ‌هاشان آشنایان همند

گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب

برخی بر این باورند که نبایست با این گرگ جنکید ، بلکه باید با آن کنار آمد.شما چه فکر می کنید؟

امیر تهرانی راد 

استاد دکتر زرین کوب؛ در نوشتن کتاب «دو قرن سکوت» دچار عجله شدم



کتاب " دوقرن سکوت" و حسرت استاد زرین کوب!

نوشته زیر را از نوشتار 

"قطعاً نام کتاب «دو قرن سکوت» نوشته عبدالحسین زرین‌کوب به گوشتان خورده است.کتابی‌ که در رابطه با وقایع دو قرن سلطه اعراب مسلمان بر سرحدات ایران به همراه تحلیل نگارنده در سال 1330ه.ش به رشته تحریر درآمده که طرفداران زیادی دارد.

در بخش‌هایی از این کتاب می‌توان از سوی نویسنده عدم تمایز مشی اسلامی با فرهنگ مهاجمان به ایران را مشاهده کرد. همچنین به گواه متفکران در بعضی از قسمت‌های آن تعصبات ملی‌گرایانه موج می‌زد که بر منطق کتاب سایه بزرگی افکنده و از دایره انصاف خارجش کرده بود.
زرین‌کوب در سال 1336 طی مقدمه‌ای در چاپ جدید دو قرن سکوتش توضیح می‌دهد که در نوشتن این کتاب ممکن است قضاوت‌هایی از سر عجله و احساسات صورت  گرفته باشد و این‌گونه اعتراف کرده است:
«آنچه مرا بر آن داشت که در این چاپ تازه نیز، کتاب سابق را بی‌هیچ فزود و کاستی چاپ نکنم وظیفه حقیقت‌جویی بود. اما در این تجدید نظری که کردم، آیا وظیفه خویش را درست ادا نموده‌ام؟»
اما انگار مخاطبان هنوز همان دو قرن سکوت سابق را می‌پسندند.
زرین‌کوب به این مقدمه بسنده نمی‌کند و بعدتر در سال 1348ه.ش به جبران گذشته کتابی با عنوان «کارنامه اسلام» را نوشته و منتشر می‌کند. در این کتاب دستاوردهای تمدن اسلامی در همان دو قرن بررسی شده است و همچنان فتح اعراب را حاصل جنگ تلقی کرده اما نشر اسلام در میان مردم را به زور جنگ و شمشیر نمی‌داند.
 باز هم خیل عظیمی از منتقدان نامدار و عموم مخاطبان دو قرن سکوت راضی نشدند. تا جایی که زرین‌کوب در متنی با کتاب خودش «دو قرن سکوت» به نجوا می‌پردازد و می‌نویسد:
 «دو قرن سکوت، از تو بیش از همه آزار کشیدم، یادت هست… یادت هست؟ در سرنوشت تو این بود که بارها در پیچ و خم راه‌هایت با سوء ظن و سوء‌تفاهم برخورد کنی. اگر در وجودت چیزی خلاف حقیقت هست از خدا می‌خواهم خلق را از گزند آن در امان دارد و اگر جزئی از حقیقت هست، امید است با سوء‌تفاهم عاری از منطق مواجه نشوی.»

 در مسائل اینچنینی، حلقه مفقوده تنها وجدان ناشران اخبار و انصاف و سواد مخاطبان است."

منبع: مقاله آقای امیر مراد علی در روزنامه ایران

انتخاب: امیر تهرانی