شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

این نادانی مرده شور برده و آن علم بلند پایه

نادانى یکى از علل انحرافات بشر است؛ ولی علم گرایان افراطی همواره و در همه وقت روی سر این نادانی مرده شور برده می کوبند و همه گناهان را بر گردن منحوس او می اندازند.

"کتاب هفت فیلسوف بد کردار" را دو نویسنده و محقق غربی نوشته و پرونده فسادهای دانشمندانی هم چون ولتر، ژان ژاک روسو، نیچه، فروید ، برتراند راسل ‌، ژان پل سارتر و...را   بر روی چشمان جهانیان باز کرده اند، همان بزرگانی که یقه خود را در جلوی چشم مردم بخاطر عدالت پاره می کنند، در حالی که مظهر فساد و جرم و بی عدالتی  بودند.

چرا؟ چون  انحرافات بشر بیشتر از ناحیه غرایز و تمایلات مهار نشده است، از ناحیه شهوت است،  بخاطر  غضب است،  از  بهر جاه طلبى و برترى طلبى است، به دلیل لذّت طلبـى و  افزون طلبى،و نفس پرستى و ...است. در این گونه موارد نادانی مرده برده شور و ملعون هیچ نقشی ندارد.

از دیگر سوی، علم و دانش این تاج سر آفرینش و انسان ، با همه سترگی و سود مندیش هیچ گونه کنترلی بر شهوت پرستی و برتری طلبی ندارند ، بلکه در موقع لزوم ، خدمتگذار این تمایلات و خواسته های ویرانگر هستند. زیرا چیزی به اسم انتگرال ضد شهوت و معادلات دیفرانسیل ضد تجاوز وجود ندارد.

در عصر ما یعنی  این عصر طلایی و درخشان  شکوه و باروری  علم و دانش چنان   منفعت طلبـى و برتـرى خواهی ، شهوت و غضب، حس جاه طلبى ، حس افزون طلبى  استخدام و استثمار بشر، نفس پرستى و نفع پرستى بشر و بالاخره ستمگرى بشـر اوج گرفته که اگر مرد و زن  ۸۰ ساله تا کودک خردسال در جایی تنها باشند از خطر دزد  و متجاوز  در امان نیستند. ملتهای ضعیف بازیچه دست کشور ها و قدرتهایی هستند که سر تا پا مسلح و آراسته به زیور علم و دانش اند.

پس علاوه بر نادانی دانایی هم مقصر و یا حد اقل در این ارتباطات نا کار آمد است.

امیر تهرانی

خداهست ، خدا نیست


از تک وتوکی از حرفهای خدا نا باوران مثل ژان پل سارتر نویسنده و فیلسوف فرانسه خوشم می آید. چون جرئت بخرج داد و حرف دلش را زد که تقریبا حرف دل همه خدا ناباوران است، منتهی او جرئت گفتنش را داشت و بقیه ندارند.

او گفت: من خدا را کنار گذاشته ام تا هر کار می خواهم در دنیا انجام دهم

وقتی از این نظر او مطلع شدم ، با خودم گفتم: مگر او چه کارهایی می خواسته انجام بدهد که باید خدا را کنار می گذاشته است.

این پرسش من بی پاسخ بود تا این که نامه های سیمون دو بوار معشوقه و کار چاق کن پا انداز او در عرصه روابط جنسی    منتشر شد. این سیمون خانم یک هم جنس باز قهار بود که کمتری دختری می توانست از دام او بگریزد. به هر حال  و آن وقتبود که  فاش شد  ؛ ژان پل سارتر ده ها دختر دانشجوی خود را مثل برده جنسی بکار گرفته بوده و حتی افتخار می کرده که مثلا بکارت یک دختر چهارده ساله را در فلان هتل  بر داشته است.هم چنین او جزئیات کارهای جنسی خود با این دختران را مو به مو برای سیمون دو بوار تعریف می کرده است.

این روزها که کتاب " هفت فیلسوف بد کردار" منتشر شده، بیشتر از بیش فهمیدیم که ژان پل سارتر و سیمون دو بوار برای انجام آن همه شرارت و فساد ناچار بودند که خدا را انکار کنند.

اما این که خدا هست یا نیست؟ از ور نر هایزنبرگ فیزیکدان بزر گ آلمان و کاشف اصل عدم قطعیت در فیزیک کوانتمی و برنده جایزه نوبل فیزیک گفتاری در این باب وجود دارد:

اولین جرعه ای که از لیوان علم می نوشی تو را متقاعد می کند که خدا وجود ندارد، اما به نوشیدن که ادامه می دهی  متوجه می شود که در انتهای لیوان خدا  منتظر توست.

ودر انتها نکته ای را باید از برخی از  خدا باوران بپرسم:

 اما تو چنانکه می نمایی هستی؟

امیر تهرانی

جامعه عقب مانده و ناراحت چه نوع جامعه ایست؟

در این روزها اشخاص متعدد از من پرسیدند و می پرسند چرا دارا و ندار ابراز نارضایتی می کنند ؟

راستش دروغ چرا؟ خیلی ها مشکل مادی دارند، در گیر بیماری هستند ، خانه ندارند ،و...البته اینان حق دارند که گله کنند.

 اماآن کس که همه چیز دارد و زیادی هم دارد ، او چرا از ندار ها و مشکل دارها بیشتر اظهار ناراحتی می کند ؟

بدنبال بررسی این  موضوع بودم و حیرت مرا درربوده بود که در مقاله ای در عصر ایران خواندم:

"-وقتی برای فرار از ترافیک پشت آمبولانس می‌افتیم.

-وقتی برای نرفتن تا سطل زباله آشغالمان را روی زمین پرت می‌کنیم.

وقتی برای خریدن زودتر نان در صف جلو می‌زنیم.

-وقتی برای اینکه در سازمانی کارمان سریع‌تر انجام شود رشوه می‌دهیم.

-وقتی در مسافرت به ترافیک می‌رسیم و تلاش می کنیم از سمت راست و  خاکی چند ماشین جلوتر بیفتیم.

-وقتی برای کمتر کار کردن یا بزرگ جلوه دادن کار، پرونده و کاری که امروز قابل انجام است را به روز دیگر موکول می کنیم.

- وقتی کالایی را گرانتر می‌فروشیم تا سود بیشتری کنیم.

-وقتی می‌توانیم صد متر جلوتر پارک کنیم اما ترجیح می‌دهیم که درست مقابل جایی که کار داریم دوبله پارک کنیم.

-این وقت‌ها و بسیاری از اوقات شبیه به اینها ممکن است چند دقیقه ای زودتر برسیم، چند لحظه کارمان سریع‌‎تر انجام شود، کمی زودتر به خانه برویم. کمی پول بیشتری به دست آوریم. اما وقتی برآیند همه این بدو بدو‌ها و تلاش‌ها برای پیش افتادن را می‌بینیم احساس حرکت رو به جلو و پیشرفت را نداریم. مدام حس در جا زدن و نرسیدن و عقب ماندن داریم. این حس غالب اجتماع ایران است که هیچ کسی در هیچ طبقه اجتماعی حس آرامش و پیشرفت را ندارد.

اما دلیل این حس چیست؟ 

حسی است  که من اسمش را می گذارم عقب ماندگی اجتماعی. حسی که باعث افسردگی، نارضایتی فردی و روحی است و مانع پیشرفت اساسی و درست جامعه می‌شود."

از نوشتار آقای فرنود حسینی در عصر ایران

انتخاب: امیر تهرانی

فاجعه در هنگام جراحی چشم من

گزارش حقیقی

کم کم متوجه شدم که هر دو چشمم دچارتاری شده اند. ایران نبودم بناچار به مرکز چشم پزشکی معروفی در خارج کشور مراجعه کردم ، گفتند هردوچشم شما آب مروارید آورده باید بفوریت عمل جراحی شوند.

با اطمینان بسیار بسیار بالایی که به یکی از پزشکان هم وطن داشتم به وطن باز گشتم. او برای چشم چپ وقت زود تر داد و گفت که سریعا باید عمل شود.

روز عمل با هزار امید به بیمارستان رفتم و درذهن می پروراندم که بزودی از شر تاری دید رها شده و مجددا می توانم بخوانم و در وبلاگهایم بنویسم و کار از سر گیرم....اما زهی خیال باطل!

عمل جراحی آب مروارید من دو ساعت نیم در اتاق عمل طول کشید. همسر ، خانواده ،مادر خواهران و برادران و اقوام همگی در نگرانی ...آنان از خود می پرسیدند : مگر یک جراحی آب مروارید بطریق فیکو بیش از نیم ساعت و یا چهل دقیقه طول می کشد؟

وقتی که پیکر بیهوش مرا از ریکاوری به اتاق بستری آوردند، دچار مشکل تنفسی بودم،طبق گفته عزیزانم که با من بودند ناخنهای من کاملا کبود شده بود( نشانگان نرسیدن اکسیژن به بدن) تنفس بشدت ناراحت بود، اکسیژن وصل کردند ، دکتر قلب آوردند و من تازه به هوش آمده و احساس می کردم از یک عمل جراحی قلب سنگین بیرون آمده بودم.

چهل و هشت ساعت بعد را در خانه به سختی گذراندم(بیمارستان مربوطه شب بیمار نگه نمی دارد).

طبق قانون متعارف خدمت آقای دکتر رفتم. تا مرا دید گفت: عمل شما سخت ترین عمل دوران زندگیم بود. از کت و کول افتادم از بس مته زدم...آب مروارید شما مًثل سنگ منجمد شده بود...چشم شما در حین عمل به چپ و راست می گردید ، اصلا کره چشم چپ شما پایه هایش آویزان و رها شده بودند... و آنگاه آهسته بطوریکه همسرم که در اتاق بود متوجه نشود گفت:" شما از این به بعد یک دید نسبی خواهید داشت."

با توجه به آن که خود من حدود ۱۷ سال در زمینه تجهیزات پزشکی و چشم پزشکی، دارو و درمان کار کرده بودم و حتی چند سال رییس هیئت مدیره یک شرکت تجهیزات چشم پزشکی بودم و از قضا شعبه نخست همان بیمارستانرا که در آن چشمم را عمل کرده بودند تاحدود زیادی خودم تجهیز کرده بودم ، فهمیدم که در هنگام عمل من فاجعه ای رخ داده است.

دوهفته صبر کردم و به چشم پزشک دیگری مراجعه کردم...او گفت: دید کامپیوتری چشم شما ۲۰ از ۱۰۰ است، یعنی هیچ! و درهنگام معاینه ناگهان از جای برخاست وگفت: پنج جای عنبیه شما پاره شده که بخیه کرده اند...بیش از این نمی توان بر سر یک چشم بلا آورد...این چشم دیگر درست شدنی نیست.

من هم مطالبی را که جراح چشم من گفته بود به ایشان گفتم تا دلایل را گفته باشم :" آب مروارید را مته زدم...چشم در بیهوشی به چپ و راست می رفت ...پایه های کره چشم آویزان بودند..."...ناگهان آقای دکتر عصبانی شد و گفت: آقا این مزخرفات چیه ؟ چشم شما را از بین برده اند...درست مثل این که با کارد و چنکا ل به جان چشم افتاده باشند.

روز بعد به مر کز چشم پزشکی معروف دیگری مراجعه کردم...خانم دکتری بادقت چشم را معاینه کرد و گفت: "حتما در اتاق عمل فاجعه ای رخ داده ولی من نمی دانم علت آن چیست .به همان چشم پزش مراجعه کنید."

نکته: ۹۵ در صد پزشکان معروف هر گز روی چشم عمل شده توسط وبخصوص دچار مشکل کار نمی کنند، مگر شش ماه گذشته باشد...

ادامه دارد...

امیر تهرانی

بحران روحی یک روانکاو

چند سال پیش مجله نیوز ویک مقاله مفصلی تحت عنوان: بیائید فروید را دفن کنیم! شاید در وهله نخست خواند چنین عنوانی خواننده  را متعجب سازد. اما با مطالعه دقیق کتاب "توتم و تابو" نوشته فروید شخص به این نکته پی می برد که خود نویسنده یک بیمار روانی بوده است. امروزه کتاب" هفت فیلسوف بد کردار" که فروید را در بر می گیرد، رازهای پنهانی اشخاص مشهوری مانند فروید را بر ملا ساخته و مثلا در مورد خود فروید می توان  دریافت که گفته ها یش را بر چه اساسی بهم می بافته است. 

او در کتاب توتم و تابو می نویسد:

"راجع به بیمارم، وی مصرانه می خواهد شیئی ای را که شوهرش به تازگی خریده اسـت، از خانـه دور سازد، زیرا در غیر این صورت اقامت در آن خانه برای او «ممتنع» خواهد بود. در واقع وی می دانـد کـه این شیئی را از دکانی که فی المثل در کوچه «آهوان» واقع است خریده اند. یکی از دوستان او که امروزه در شهری دوردست بسر می برد، و بیمار او را پیش از ازدواج و با نام خانوادگی زمان دوشیزگیش مـی شـناخته است، اکنون یعنی بعد از ازدواج «آهو خانم» نامیده می شود. این زن فعلاً بـرای بیمـار، «ممتنـع -» تـابو –شده است و شیئی ای که در اینجا در شهر «وین» خریده شده، به مانند آن دوست، «تـابو » گشـته اسـت –دوستی که بیمار مایل نیست هیچگونه رابطه ای با وی داشته باشد .

سپس نتیجه می گیرد :

نهی های ناشی از وسواس نیز به مانند منعهای تابویی، در زندگی بیماران محرومیتها و محدودیت های فوق العاده ای را سبب می شود؛ ولی برخی از این نهی ها را با انجام دادن برخی اعمـال مـی تـوان از میـان برداشت، اعمالی که خود نیز دارای جنبـه ای از بیمـاری وسـواس هسـتند و هـدف از آنهـا بـی شـک ابـراز پشیمانی، استغفار و حراست و صیانت است «

. غسل» متداول ترین عمل ناشی از بیماری وسواس است (غسل وسواس آمیز). به همین سان پاره ای از محرمات تابو را نیز می توان به «مراسم» تطهیر مبدل کرد و یـا بـه آن وسیله کفاره نقض آنها را ادا کرد .

حال وجوه شباهت بین عادات و رسوم تابو از یک طرف و علایـم بیمـاری وسـواس را از طـرف دیگـر، خلاصه می کنیم؛ تعداد این وجوه مشترک چهار است:

 1 - فقدان علت و دلیل منطقی برای منع و پرهیز. 

2- پا گرفتن آنها بر حسب یک ضرورت درونی.

 3 - سهولت جابجا شدن و تسری محرمـات . 

4 - وجـود اعمـال و قواعد تشریفاتی ناشی از منعها .

باری، روانکاوی، سیر بالینی و نیز طرز عمل بیماری وسواس را در موارد مختـل، از نظـر روانـی بـر مـا معلوم گردانیده است. راجع به قسمت اول، ما چگونگی سیر بالینی آنرا با یـک مـورد تـرس از تمـاس – کـه نمونه جامع است – نشان می دهیم :

1 کاملاً در آغاز دوران کودکی، [در بیمار] میل شدیدی به لمس کـردن بـروز کـرده اسـت کـه هـدف و موضوع آن، بیش از حد تصور مشخص و معین بوده است.

2 در همان اوان بروز این میل، یک نهی از خـارج در  برابر آن قرار گرفته و تماس مذکور را از تحقق یافتن مانع شده است.

3نهی، مورد قبول و رعایت قرار گرفتـه زیرا می توانسته است بر قوای نیرومند درونی تکیه کندو بسیار نیرومندتر از کششـ ی بـوده کـه در تمـاس بوده است.


هر چیز که به دلیل و علتی ترس و اضطراب به دل می افکند، «تابو» است .درباره تغییراتی که در فرهنگ غنی تر اهالی پولینزی و مجمع الجزایر مالزی، بر تابو عارض شده است، 

خود «وونت » هم معتقد است که تغییرات مذکور عمیق نیست. اختلاف سلسله مراتب اجتماعی که در میـان 

این اقوام آشکارتر است، در این امر تجلی می یابد که زعما، سلاطین و کهنـه دارای تـابویی بسـیار نیرومنـد 

هستند و فشار تابو بر خود آنها نیز شدیدتر است .

ولی منشأ واقعی تابو را به طور عمیق تر در امری سوای منافع طبقات ممتاز جستجو کرد ن همان است که ابتدایی ترین و بادوام ترین غرایز انسانی از آنجا سرچشمه گرفته :«ترس از تأثیر قوای شیطانی»"


در حقیقت فروید بدینوسیله می خواهد گندابهایی را که خود در زندگیش بوجود آورده  با یک سطل آب آلوده پاک کند و از دیگران نیز بخواهد که خود را ورشکستگان اخلاقی به تقصیر ندانند، بلکه هر گاه حرمت انسانی را دریدند، بدون هیچ گونه احساس ناراحتی آنرا به باورهای شیطانی و خرافی دوران جنگل نسبت دهند و با خیالی آسوده به تکرار اخلاق شکنی بپردازند.

فروید تا سن شانزده سالگی با مادرش زیر یک لحاف می خوابید و بدون هیچ گونه شرمی می گفت: این زن فقط مال من است.  پس از ادواجش نیز با خواهر زن خود رابطه نامشروع بر قرار کرد و سر انجام او را بار دار نمود که بوی  گندش سر تاسر زندگیش و روابط خانوادگیش را متعفن ساخت. او دیگران را روانکاوی می کرد در حالی که خودش به یک روانکاوی عمیق نیاز داشت.

او بر این باور بود که :

«. از آنجا کـه گمـان مـی کننـد نیـروی شـیطانی در شیئی ای که «تابو» است پنهان می شود، و از آنجا ک « تابو » در بدو امر جز ایـن تـرس از نیروی شیطانی – که در اشیا عینیـت یافتـه اسـت – چیـز دیگـری نیسـت؛ علیهـذا تـابو، برانگیختن این نیرو را نهی می کند و هر بار که به عمد یا غیر عمد مـورد تجـاوز و تخطـی قرار گیرد، بر دفع انتقام شیطان امر می دهد ».

به تدریج تابو به یک نیروی مستقل و متمایز از اعتقاد به شیاطین مبدل می شود و به صورت فشـار و اجباری در می آید که بوسیله سنت و عرف – و سرانجام از طریق قانون – تحمیل می شود .

«ولی در منعهای تابویی که از محلی تا محل دیگر و از زمانی تا زمان دیگر تغییر می کند، در آغاز، فرمانی مستتر بوده است – فرمانی مضمر و بر زبان نیامده – و آن اینست «: از خشم شیاطین بپرهیز !"