شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

رجز خوانی های موش وار


تا بحال در زندگی چند بار بهای رجز خوانی خود  را پرداخته ایم؟ و چند بار دیگر در پی تکرار این احمق بازی هستیم؟

 عبید زاکانی این شاعر نکته سنج  و نکته پرداز فتح باب زیبایی در این ارتباط دارد و آنرا از جهان گربه و موش آغاز کرده و حق آن که بس نیکو از عهده بر آمده است.زاکانی حقیقت را با زبان طنز بیان کرده و همین بر طنازی و زیبایی مطلب افزوده است. داستان ذجر خوانی یک موش در میخانه که عاقبت به جنگ موش ها و گربه و شکست موشها انجامید را زاکانی چنین روایت کرده است: 

ای خردمند عاقل و دانا

قصهٔ موش و گربه برخوانا

قصهٔ موش و گربهٔ منظوم

گوش کن همچو در غلتانا

از قضای فلک یکی گربه

بود چون اژدها به کرمانا

شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر

شیر دم و پلنگ چنگانا

از غریوش به وقت غریدن

شیر درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادی پای

شیر از وی شدی گریزانا

روزی اندر شرابخانه شدی

از برای شکار موشانا

در پس خم نموده بود کمین

همچو دزدی که در بیابانا

ناگهان موشکی ز دیواری

جست بر خم می خروشانا

سر به خم برنهاد و می نوشید

مست شد همچو شیر غرانا

گفت کو گربه تا سرش بکنم

پوستش پر کنم ز کاهانا

گربه در پیش من چو سگ باشد

که شود روبرو بمیدانا

گربه این را شنید و دم نزدی

چنگ و دندان زدی بسوهانا

ناگهان جست و موش را بگرفت

چون پلنگی شکار کوهانا

موش گفتا که من غلام توام

عفو کن بر من این گناهانا

مست بودم اگر گُهی خوردم

گُه فراوان خورند مستانا

گربه گفتا دروغ کمتر گوی

نخورم من فریب و مکرانا

میشنیدم هرآنچه میگفتی

آروادی قحبهٔ مسلمانا

گربه آنموش را بکشت و بخورد

سوی مسجد شدی خرامانا

دست و رو را بشست و مسح کشید

ورد میخواند همچو ملانا

بار الها که توبه کردم من

ندرم موش را بدندانا

بهر این خون ناحق ای خلاق

من تصدق دهم دو من نانا

آنقدر لابه کرد و زاری کردی

تا بحدی که گشت گریانا

موشکی بود در پس منبر

زود برد این خبر بموشانا

مژدگانی که گربه تائب شد

زاهد و عابد و مسلمانا

بود در مسجد آن ستوده خصال

در نماز و نیاز و افغانا

این خبر چون رسید بر موشان

همه گشتند شاد و خندانا

هفت موش گزیده برجستند

هر یکی کدخدا و دهقانا

برگرفتند بهر گربه ز مهر

هر یکی تحفه‌های الوانا

آن یکی شیشهٔ شراب به کف

وان دگر بره‌های بریانا

آن یکی طشتکی پر از کشمش

وان دگر یک طبق ز خرمانا

آن یکی ظرفی از پنیر به دست

وان دگر ماست با کره نانا

آن یکی خوانچه پلو بر سر

افشره آب لیمو عمانا

نزد گربه شدند آن موشان

با سلام و درود و احسانا

عرض کردند با هزار ادب

کای فدای رهت همه جانا

لایق خدمت تو پیشکشی

کرده‌ایم ما قبول فرمانا

گربه چون موشکان بدید بخواند

رزقکم فی السماء حقانا

من گرسنه بسی بسر بردم

رزقم امروز شد فراوانا

روزه بودم به روزهای دگر

از برای رضای رحمانا

هرکه کار خدا کند بیقین

روزیش میشود فراوانا

بعد از آن گفت پیش فرمائید

قدمی چند ای رفیقانا

موشکان جمله پیش میرفتند

تنشان همچو بید لرزانا

ناگهان گربه جست بر موشان

چون مبارز به روز میدانا

پنج موش گزیده را بگرفت

هر یکی کدخدا و ایلخانا

دو بدین چنگ و دو بدانچنگال

یک به دندان چو شیر غرانا

آندو موش دگر که جان بردند

زود بردند خبر به موشانا

که چه بنشسته‌اید ای موشان

خاکتان بر سر ای جوانانا

پنج موش رئیس را بدرید

گربه با چنگ‌ها و دندانا

موشکانرا از این مصیبت و غم

شد لباس همه سیاهانا

خاک بر سر کنان همی گفتند

ای دریغا رئیس موشانا

بعد از آن متفق شدند که ما

می‌رویم پای تخت سلطانا

تا بشه عرض حال خویش کنیم

از ستم‌های خیل گربانا

شاه موشان نشسته بود به تخت

دید از دور خیل موشانا

همه یکباره کردنش تعظیم

کای تو شاهنشهی بدورانا

گربه کرده است ظلم بر ماها

ای شهنشه اولوم به قربانا

سالی یکدانه میگرفت از ما

حال حرصش شده فراوانا

این زمان پنج پنج میگیرد

چون شده تائب و مسلمانا

درد دل چون به شاه خود گفتند

شاه فرمود کای عزیزانا

من تلافی به گربه خواهم کرد

که شود داستان به دورانا

بعد یکهفته لشگری آراست

سیصد و سی هزار موشانا

همه با نیزه‌ها و تیر و کمان

همه با سیف‌های برانا

فوج‌های پیاده از یکسو

تیغ‌ها در میانه جولانا

چونکه جمع آوری لشگر شد

از خراسان و رشت و گیلانا

یکه موشی وزیر لشگر بود

هوشمند و دلیر و فطانا

گفت باید یکی ز ما برود

نزد گربه به شهر کرمانا

یا بیا پای تخت در خدمت

یا که آماده باش جنگانا

موشکی بود ایلچی ز قدیم

شد روانه به شهر کرمانا

نرم نرمک به گربه حالی کرد

که منم ایلچی ز شاهانا

خبر آورده‌ام برای شما

عزم جنگ کرده شاه موشانا

یا برو پای تخت در خدمت

یا که آماده باش جنگانا

گربه گفتا که شاه گُه خورده

من نیایم برون ز کرمانا

لیکن اندر خفا تدارک کرد

لشگر معظمی ز گربانا

گربه‌های براق شیر شکار

از صفاهان و یزد و کرمانا

لشگر گربه چون مهیا شد

داد فرمان به سوی میدانا

لشگر موشها ز راه کویر

لشگر گربه از کهستانا

در بیابان فارس هر دو سپاه

رزم دادند چون دلیرانا

جنگ مغلوبه شد در آن وادی

هر طرف رستمانه جنگانا

آنقدر موش و گربه کشته شدند

که نیاید حساب آسانا

حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر

بعد از آن زد به قلب موشانا

موشکی اسب گربه را پی کرد

گربه شد سرنگون ز زینانا

الله الله فتاد در موشان

که بگیرید پهلوانانا

موشکان طبل شادیانه زدند

بهر فتح و ظفر فراوانا

شاه موشان بشد به فیل سوار

لشگر از پیش و پس خروشانا

گربه را هر دو دست بسته بهم

با کلاف و طناب و ریسمانا

شاه گفتا بدار آویزند

این سگ روسیاه نادانا

گربه چون دید شاه موشانرا

غیرتش شد چو دیگ جوشانا

همچو شیری نشست بر زانو

کند آن ریسمان به دندانا

موشکان را گرفت و زد بزمین

که شدندی به خاک یکسانا

لشگر از یکطرف فراری شد

شاه از یک جهت گریزانا

از میان رفت فیل و فیل سوار

مخزن و تاج و تخت و ایوانا

هست این قصهٔ عجیب و غریب

یادگار عبید زاکانا

جان من پند گیر از این قصه

که شوی در زمانه شادانا

غرض از موش و گربه برخواندن

مدعا فهم کن پسر جانا

 

زوزه گرگ و نگاهی دیگر

از جمله جملات انگیزشی که امروز  در اینترنت  این  جمله ها بودند : 

"مهم نیست که دوست داشته می‌شوید یا نه!

اجازه دهید چشمه عشق و مهرورزی، از شما لبریز شود،اجازه دهید عشقتان همه را در برگیرد،بی توقع مهر بورزیدچون گلی خوش بو، عطر خود را پراکنده کنیده،چون همه چیز این جهان الهیست و اگر نگاهت را تغییر دهی خواهی دیدکه زوزه گرگ هم، الهی است."

راستش این جمله آخری " زوزه گرگ" نفس را بند می آورد.چون هرکس به این مقام برسد و حالی و  روحی بلندی در خود بسازد ،هم چون  کوه دماوند خواهد بود که هزاران سال پابرجا و به صحنه جهان افتخار می بخشد.

امیر تهرانی

امیر تهرانی


این نادانی مرده شور برده و آن علم بلند پایه

نادانى یکى از علل انحرافات بشر است؛ ولی علم گرایان افراطی همواره و در همه وقت روی سر این نادانی مرده شور برده می کوبند و همه گناهان را بر گردن منحوس او می اندازند.

"کتاب هفت فیلسوف بد کردار" را دو نویسنده و محقق غربی نوشته و پرونده فسادهای دانشمندانی هم چون ولتر، ژان ژاک روسو، نیچه، فروید ، برتراند راسل ‌، ژان پل سارتر و...را   بر روی چشمان جهانیان باز کرده اند، همان بزرگانی که یقه خود را در جلوی چشم مردم بخاطر عدالت پاره می کنند، در حالی که مظهر فساد و جرم و بی عدالتی  بودند.

چرا؟ چون  انحرافات بشر بیشتر از ناحیه غرایز و تمایلات مهار نشده است، از ناحیه شهوت است،  بخاطر  غضب است،  از  بهر جاه طلبى و برترى طلبى است، به دلیل لذّت طلبـى و  افزون طلبى،و نفس پرستى و ...است. در این گونه موارد نادانی مرده برده شور و ملعون هیچ نقشی ندارد.

از دیگر سوی، علم و دانش این تاج سر آفرینش و انسان ، با همه سترگی و سود مندیش هیچ گونه کنترلی بر شهوت پرستی و برتری طلبی ندارند ، بلکه در موقع لزوم ، خدمتگذار این تمایلات و خواسته های ویرانگر هستند. زیرا چیزی به اسم انتگرال ضد شهوت و معادلات دیفرانسیل ضد تجاوز وجود ندارد.

در عصر ما یعنی  این عصر طلایی و درخشان  شکوه و باروری  علم و دانش چنان   منفعت طلبـى و برتـرى خواهی ، شهوت و غضب، حس جاه طلبى ، حس افزون طلبى  استخدام و استثمار بشر، نفس پرستى و نفع پرستى بشر و بالاخره ستمگرى بشـر اوج گرفته که اگر مرد و زن  ۸۰ ساله تا کودک خردسال در جایی تنها باشند از خطر دزد  و متجاوز  در امان نیستند. ملتهای ضعیف بازیچه دست کشور ها و قدرتهایی هستند که سر تا پا مسلح و آراسته به زیور علم و دانش اند.

پس علاوه بر نادانی دانایی هم مقصر و یا حد اقل در این ارتباطات نا کار آمد است.

امیر تهرانی

خداهست ، خدا نیست


از تک وتوکی از حرفهای خدا نا باوران مثل ژان پل سارتر نویسنده و فیلسوف فرانسه خوشم می آید. چون جرئت بخرج داد و حرف دلش را زد که تقریبا حرف دل همه خدا ناباوران است، منتهی او جرئت گفتنش را داشت و بقیه ندارند.

او گفت: من خدا را کنار گذاشته ام تا هر کار می خواهم در دنیا انجام دهم

وقتی از این نظر او مطلع شدم ، با خودم گفتم: مگر او چه کارهایی می خواسته انجام بدهد که باید خدا را کنار می گذاشته است.

این پرسش من بی پاسخ بود تا این که نامه های سیمون دو بوار معشوقه و کار چاق کن پا انداز او در عرصه روابط جنسی    منتشر شد. این سیمون خانم یک هم جنس باز قهار بود که کمتری دختری می توانست از دام او بگریزد. به هر حال  و آن وقتبود که  فاش شد  ؛ ژان پل سارتر ده ها دختر دانشجوی خود را مثل برده جنسی بکار گرفته بوده و حتی افتخار می کرده که مثلا بکارت یک دختر چهارده ساله را در فلان هتل  بر داشته است.هم چنین او جزئیات کارهای جنسی خود با این دختران را مو به مو برای سیمون دو بوار تعریف می کرده است.

این روزها که کتاب " هفت فیلسوف بد کردار" منتشر شده، بیشتر از بیش فهمیدیم که ژان پل سارتر و سیمون دو بوار برای انجام آن همه شرارت و فساد ناچار بودند که خدا را انکار کنند.

اما این که خدا هست یا نیست؟ از ور نر هایزنبرگ فیزیکدان بزر گ آلمان و کاشف اصل عدم قطعیت در فیزیک کوانتمی و برنده جایزه نوبل فیزیک گفتاری در این باب وجود دارد:

اولین جرعه ای که از لیوان علم می نوشی تو را متقاعد می کند که خدا وجود ندارد، اما به نوشیدن که ادامه می دهی  متوجه می شود که در انتهای لیوان خدا  منتظر توست.

ودر انتها نکته ای را باید از برخی از  خدا باوران بپرسم:

 اما تو چنانکه می نمایی هستی؟

امیر تهرانی

جامعه عقب مانده و ناراحت چه نوع جامعه ایست؟

در این روزها اشخاص متعدد از من پرسیدند و می پرسند چرا دارا و ندار ابراز نارضایتی می کنند ؟

راستش دروغ چرا؟ خیلی ها مشکل مادی دارند، در گیر بیماری هستند ، خانه ندارند ،و...البته اینان حق دارند که گله کنند.

 اماآن کس که همه چیز دارد و زیادی هم دارد ، او چرا از ندار ها و مشکل دارها بیشتر اظهار ناراحتی می کند ؟

بدنبال بررسی این  موضوع بودم و حیرت مرا درربوده بود که در مقاله ای در عصر ایران خواندم:

"-وقتی برای فرار از ترافیک پشت آمبولانس می‌افتیم.

-وقتی برای نرفتن تا سطل زباله آشغالمان را روی زمین پرت می‌کنیم.

وقتی برای خریدن زودتر نان در صف جلو می‌زنیم.

-وقتی برای اینکه در سازمانی کارمان سریع‌تر انجام شود رشوه می‌دهیم.

-وقتی در مسافرت به ترافیک می‌رسیم و تلاش می کنیم از سمت راست و  خاکی چند ماشین جلوتر بیفتیم.

-وقتی برای کمتر کار کردن یا بزرگ جلوه دادن کار، پرونده و کاری که امروز قابل انجام است را به روز دیگر موکول می کنیم.

- وقتی کالایی را گرانتر می‌فروشیم تا سود بیشتری کنیم.

-وقتی می‌توانیم صد متر جلوتر پارک کنیم اما ترجیح می‌دهیم که درست مقابل جایی که کار داریم دوبله پارک کنیم.

-این وقت‌ها و بسیاری از اوقات شبیه به اینها ممکن است چند دقیقه ای زودتر برسیم، چند لحظه کارمان سریع‌‎تر انجام شود، کمی زودتر به خانه برویم. کمی پول بیشتری به دست آوریم. اما وقتی برآیند همه این بدو بدو‌ها و تلاش‌ها برای پیش افتادن را می‌بینیم احساس حرکت رو به جلو و پیشرفت را نداریم. مدام حس در جا زدن و نرسیدن و عقب ماندن داریم. این حس غالب اجتماع ایران است که هیچ کسی در هیچ طبقه اجتماعی حس آرامش و پیشرفت را ندارد.

اما دلیل این حس چیست؟ 

حسی است  که من اسمش را می گذارم عقب ماندگی اجتماعی. حسی که باعث افسردگی، نارضایتی فردی و روحی است و مانع پیشرفت اساسی و درست جامعه می‌شود."

از نوشتار آقای فرنود حسینی در عصر ایران

انتخاب: امیر تهرانی