شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

شبه یادداشتها :از خدای چیزی در ما وجود دارد:


شبه یادداشتها

دوم خردادد۱۴۰۱ شمسی

از خدای چیزی در ما وجود دارد:

دیروز در یادداشت تقویم نوشته بود:

"می دانیم  که حسب تعلیمات دینهای بزرگ ، خداوند نه جسم است ، نه ماده است، نه مرکب است و نه چیزی که بتوان اورا دید ، عکسی از او انداخت، فیلمی از او تهیه کرد...او هیچ یک از این ویژگیها را ندارد. اما یک چیز بسیار بسیار مهم و اصلی دارد...و آن "روح "است.

 چون خود او می گوید" من از روح خودم نفخه ای در آدم دمیدم." بنابر این خدا روح دارد. و در نتیجه  روحی که درون پیکر ماست، یعنی نفخه ای ، جرعه ای، مشتی ، اندکی از روح بزرگ و بی انتهای خداست که به ما زندگی و حیات بخشیده است.

 این روح الهی در ما هم هست ، با این تفاوت که میزانش در مقایسه با روح خدا هم چون پشه ای بر  فرازاقیانوس است ، و دیگر آن که همین اندک روح نیز باز به نزد خود او باز می گردد. 

یعنی اگر او اراده کند که این اندک روح در ما بماند و ما را ترک نکند ، زندگی ابدی و حد اقل عمری  تا پایان جهان حتمی است. 

مشکل در این است که آیا جسم ما عمر یک میلیارد ساله را می تواند تحمل کند؟

شاید بخاطر همین بوده که خیام شاعر نکته سنج ایرانی آرزوی بازگشت دوباره کرده و گفته است:

ایکاش که جای آرمیدن بودی                     این راه دراز را رسیدن بودی

کاش از پی صد هزار سال از دل خاک      یک لحظه مجال بر دمیدن بودی"

  این که نفخه ای از روح الهی درون ماست خیلی خیلی اهمیت دارد، لحظاتی در تنهایی و سکوت به این مو ضوع فکر کنید! ناگهان دایره وسیعی از بزرگی  و امید در گرداگرد وجود شما شکل می گیرد و احساس خوبی به شما دست می دهد: از جمله این که:  خدا روح خود را با شما به مشارکت گذارده است. 

امیر تهرانی

ح.ف


شبه یادداشتها- (ت): بزرگترین دروغ جهان چیست؟

شبه یادداشتها

یکم خرداد ۱۴۰۱شمسی- (ت)

بزرگترین دروغ جهان چیست؟

پائلو کوئیلو در کتاب کیمیاگر و از قول کاهن یا پادشاه سالیم بزرگترین دروغ جهان را این گونه توصیف می کند :

...بزرگترین دروغ جهان این است که در یک لحظه اجاز ه بدهی سرنوشت بر تو حاکم شود ...

پیرمرد نیز خواندن بلد بود شاید پیش تر آن کتاب را هم خوانده بود .

اگر آن طور که میگفت, کتابی خسته کننده بود, هنوز برای مبادله آن با کتابی 

د  یگری  فرصت داشت .

یپرمرد ادامه داد:  این کتاب درباره چیزی صحبت می کند  که تقر یبا همه کتابها دیگر از آن صحبت می کنند؛ از ناتوانی آدم ها, در انتخاب سرنوشت خویش

و سر انجام کار ی می  کند که تمام مردم دنیا بزرگتر ین دروغ جهان را باور کنند .

جوانک شگفت زده پرسید : بزرگتر ین دروغ جهان چیست؟ 

پیر مرد پاسخ داد: این است که  در لحظه مشخصی از زندگیمان اختیارمان  را بر زندگی خود از دست می دهیم  و از آن پس سرنوشت در زندگی ما فرمانروا        می شود .این  بزرگتر ین دروغ جهان است .

(شاید بهتر است بگوییم : سرنوشت های تحمیلی از سوی دیگران بر ما حاکم شود.)

جوانک گفت برای من اینطور نشده! می خواستم کشیش بشوم, و لی من تصمیم  گرفتم, چوپان بشوم .

ییرمرد گفت:  این طور بهتر است, چون تو سفر کردن را دوست دار ی

جوان با خود اندیشید  اندیشید:   فکرم را خوانده 

امیر تهرانی

شبه یادداشتها : عشق های عجیب و درد سر های آنها


شبه یادداشتها 

یکم خرداد ۱۴۰۱

عشق های عجیب  و درد سر های آنها

عشق خوب است ، حتی مولانا جلال ا لدین مولوی نویسنده کتاب جاودانه مثنوی آنرا اسطرلاب خدا خوانده است. اما هر عشقی اسطرلاب خداست؟ یقین که چنین نیست. چون برخی عشق ها خانمان بر انداز هستند. به زبان ساده تر  شخص عاشق را به تاریکنای نابودی پرتاب می کند. حتی امکان دارد معشوق از همه جا بی خبر را نیز به سیلاب نیستی در افکند.

برای مثال ؛ اگر شما هفتاد سالتان باشد و به دختر هفده ساله ای که شاگرد شماست و یا زمانی پرستار شما در بیمارستان بوده دل ببندید،  چون ا و از سر مهربانی با شما شوخی و خنده می کرده و شما را چون پدرش می دیده است، در این صورت اگر شما در پی آن بر آیید که او را بخود جلب کنید در حقیقت زندگی و هستی او رانیز  به آتش کشیده اید. اروین بالوم تحلیل خوبی در این ار تباط دارد:

"عشق به اشکال گوناگون از راه می رسد، ولی این سطور به شکل خاصی از تجربه عشق اشاره دارد: نوعی از خود بی خودی وسواس گونه، ذهنیتی افسون شده که تمامی زندگی فرد را در تصرف خویش درمی آورد.

معمولا تجربه چنین حالتی با شکوه است، ولی مواقعی هم هست که شیدایی و از خود بی خودی، بیش از آنکه لذت بیافریند، پریشانی می آورد. گاه امکان به واقعیت پیوستن عشق برای همیشه از میان رفته است، مثل زمانی که دو طرف ازدواج کرده اند و تمایلی هم به چشم پوشی از زندگی مشترکشان ندارند. گاه عشق یک سویه است: یکی عاشق است و دیگری از هر ارتباطی اجتناب می کند یا تنها در آرزوی ارتباط جنسی است. گاه معشوق کاملا دست نیافتنی است: مثلا معلمی است، درمانگر قبلی بیمار یا همسر یکی از دوستانش. اغلب فرد چنان مجذوب عشق می شود که حاضر است از همه چیز - کار، دوستان، خانواده - بگذرد و مدت ها انتظار بکشد تا تنها یک نظر معشوق را ببیند. کسی که در عشقی خارج از حیطه ی زندگی زناشویی گرفتار شده، ممکن است از همسرش فاصله بگیرد، از هر صمیمیتی دوری کند تا رازش پوشیده بماند، حاضر به شرکت در زوج درمانی نشود یا زندگی زناشویی را عمدا در نارضایتی نگه دارد تا رابطه خارج از زناشویی اش را توجیه کند و از بار احساس گناه خود بکاهد."

امیر تهرانی

 

شبه یادداشتها : آیا آن روز فرا می رسد؟


شبه یادداشتها  

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱


آیا آن روز فرا می رسد؟

زمانی گوته شاعر و نویسنده مشهور آلمان گفته بود:

"به زودی روزگار انتقاد و عیب جویی به پایان می رسد و به وسیله پیشرفت تمدن، آزادی اندیشه به تمام معنی در جهان حکمفرما می شود و همه کس می تواند به دلخواه خود راجع به فلسفه وجود بیاندیشد."


می اندیشم که آیا این پیشگویی بوقوع پیوسته و آنهم در همه جهان؟ و یا آن که هنوز آن روز نیامده است؟

امیر تهرانی

شبه یادداشتها :در مسابقه زندگی با خودمان چند چندیم!


شبه یادداشتها
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۱

 در مسابقه زندگی با خودمان چند چندیم!

  پورسینا پزشک،فیلسوف و دانشمند نابغه ایران در کتاب تعلیقات خود نکات مهمی را در ارتباط با آگاهی انسان از خود و نفس وذات خود را ذکر نموده و ما بخش کوتاهی از آن را چهت آگاهی خوانندگان عزیز  می آوریم:


:آگاهی انسان نسبت به ذات خودش اولی است(یعنی ذاتی است) و برای این آگاهی داشتن نیاز به هیچ واسطه ای ندارد.او هیچ نیازی به دیگری برای شناخت ذات خود  ندارد بلکه شعور نسبت شعور خود با عقل ارتباط دارد.اگر کسی نتواند ذات خود را بشناسد چگونه می تواند دیگران و دیگر چیزها را بیاموزد."

ارسطو فیلسوف معروف یونانی نیز  گفته بود!انسان خود رابشناس!

  جمله فوق  بدان معنی است که انسان می داند که می داند، و انسان می داند که آگاهی دارد.

یعنی وقتی چیزی را دانسته و می شناسد، صد البته بر این دانی و اگاهی خود آگاه است.

پور سینا شعور از شعور و آگاهی از آگاهی خود را علم مرکب نامیده که در مقابل جهل مرکب قرار دارد.یعنی گاهی انسانی مطلبی را نمی داند و نمی داند که نمی داند.گاهی نیز انسان می داند که موَصوعی را ننی داند و این جهل بسیط است. ولی انسان از ذات خود آگاهی دارد .


هر انسان می داند که ادمکشی،تجاوز،خیانت،دروغ،ظلم...بد و ناپسند و جنایت در حق دیگران است.به همین دلیل خداوند در قران می گوید ،انسان از وضع خود اگاه و بر نفس خویش بصیراست حتی اگر بهانه تراشی کند. قطعا ان شعر معروف آن کس که بداند و داند که...در خاطرتان است.


شعر زیر در این ارتباط در ادبیات پارسی جاودانه شده است:

آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آن کس که بداند و نداند که بداند
آگاه نمایید که بس خفته نماند

آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

***

و هم چنین گفته اند:

آن کس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلندای سعادت برساند

آن کس که بداند و نداند که بداند
با کوزه آب است ولی تشنه بماند

آن کس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند

آن کس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند


امیر تهرانی