شبه یادداشتها
برخی اوقات بعضی از ما انسانها کار را از سر دل سیری و یا فقط بخاطر آنکه دیگران استفاده می کنند بدون رعایت ضابطه و قاعده لازم په پایان می بریم.
ولی هیچ بعید نیست که آن محصول فاقد ضوابط اصولی نصیب خودمان و یا یکی از عزیزانمان گردد.
اشتباه غیر قابل جبران آن نجار
یک نجار مسن به کارفرمایش گفت که می خواهد بازنشسته شود تا خانه ای برای خود بسازد و در کنار همسر و نوههایش دوران پیری را به خوشی سپری کند.
کارفرما از اینکه کارگر خوبش را از دست می داد، ناراحت بود ولی نجار خسته بود و به استراحت نیاز داشت.
کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای برایش بسازد و بعد بازنشسته شود. نجار قبول کرد ولی دیگر دل به کار نمی بست، وچون می دانست که کارش آیندهای نخواهد داشت، از چوب های نامرغوب برای ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از سر سیری انجام داد.
وقتی کارفرما برای دیدن خانه آمد، کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه هدیه من به شما است، بابت زحماتی که در طول این سال ها برایم کشیده اید. نجار خشکش زد؛ چون او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بوده و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی کند که اصلاً خوب ساخته نشده بود.
امیر تهرانی
شبه یادداشتها
4 مهر ماه 1401
امروزه روال کار دنیا این گونه شده است، با هر که روبرو می شوی بلافاصله می گوید: "گوش بده ببین من چه می گویم!"
ولی کسی پیدا نمی شود و یا خیلی نادر اتفاق می افتد،شخصی پیدا شود که بگوید:من آماده ام گوش بدهم ببینم شما چه می گویید.
اگر احیانا شما اشکالی وارد کنید و یا کلمه ای بگویید شخصی که در حال قبولاندن نکته مورد نظر خود به شماست، بلادرنگ می گوید:آستانه تحمل شما برای شنیدن نظر دیگران خیلی کم است.
در حالی که خود او اصلا تحمل شنیدن ایراد، جواب و اشکال گرفتن شما را ندارد. اگر در حضور او باشید، شما را مورد اهانت و بد گو یی قرار می دهد، اگر از طریق فضای مجازی باشد شما را بلاک می کند.
امیر تهرانی
گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.
امیر تهرانی
شبه یادداشتها
پیش داوریهای جگر سوز
گاهی از کسی چیزی دریافت می کنیم، مانند یک کتاب، در حالی که ما انتظار داریم شیی با ارزش مادی بیشتر در یافت می کردیم. درست مانند آن جوان که از پدرش ماشین اسپورت خواست و پدر به او یک کتاب هدیه کرد. جوان سخت ناراحت شد و حالا کل داستان:
*مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود.
مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد.
او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه اش فراخواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.
سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.
یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است.
بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.
منبع :گزارشات داستانی پایلوکوییلهو
امیر تهرانی