شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

هر گاه جغدی دیدید...


هرگاه جغدی دیدید،به یاد نخس بودن و نیک بودن روزها و ایام افتادید، نوشته زیر را بیاد بیاورید  حتما تاثیر می کند. چون آنانکه اینترنت را راه اندازی کردند،کامپیوتر ، لب تاپ  و موبایل را آفر یدند هر گز به چنین افکاری مخربی روی نیاوردند :

"با آنکه عصر جدید به خود می‌بالد که توانسته از شر افکار خرافی نجات یابد، زندگی روزمره در عصر جدید نیز مملو از عناصر خرافی است. کسانی که به هر دلیلی "به تخته می زنند" یا در پی آنند که کارهای مهم خود را تا جایی که ممکن است در ساعات و روزهای خوش یمن یا سعد انجام دهند، یا دیدن جغد را نحس می‌دانند و ... اینها نمی‌توانند وجود عناصر جادویی و خرافی را در زندگی روزمره خود انکار کنند. در افکار مردم زمانه ما، بیش از همه اعتقادات و باورهای قرون گذشته، عناصر خرافی آن به جای مانده و کاملا روشن است که بین اضطراب و نگرانی ناشی از دیدن جغد و موفقیت فرد عوام فریب در میان این مردم یک رابطه معنادار وجود دارد."

امیر تهرانی


چگونه زیستن را بیاموزیم!

ترس آینده


 زندگی با  ترس  از در د و رنج نیامده اصلا کار درستی نیست. یعنی در حقیقت از نشده و نیامده   رنج کشیدن است.

چون همان گونه  که نویسنده ای  اروپا یی گفته است:

«چیزی نخواهد گذشت که درد و رنج به سراغم خواهد آمد، و نیازی نیست که با شری به نام ترس آن را جلو بیاندازم و تشدیدش کنم، کسی که از درد و رنج می‌ترسد، پیشاپیش متحمل درد و رنج ترس می‌شود.»

امیر تهرانی

هنر نقاشی و طراحی و کمک به کودکان رنج دیده

هنر یک آینه

یکی از  راه های دستیابی به تصویر حک شده در مغز انسانها ، «هنر» است. یعنی مقوله‌ای که با ناخودآگاه سروکار دارد. 

مغزِ    تا آنجا که مربوط به عواطفِ انسان می شود ، خیلی خوب با مفاهیمِ نمادین  مأنوس و آشناست.

 از این شیوه اغلب برای درمان بچه‌هایی که دچار آسیب روحی شده اند استفاده می‌شود. بعضی اوقات هنر می‌تواند راهی برای کودکان باز کند تا راجع به لحظه‌ی هولناکی که از راهِ دیگر، جرأت ابراز آن را ندارند، صحبت کنند.

دکتر اسپنسر آت، روانپزشک کودک که متخصص درمان چنین بچه‌هایی است ماجرای پسر پنج ساله‌ای را برایم تعریف کرد که همراه با مادرش توسط معشوقِ سابق او ربوده می‌شود.

 آن مرد آنها را به اتاق هتلی می برد و در آنجا به پسر دستور می دهد که به زیر پتو برود و بیرون نیاید و در همان حال مادر او را تا سرحد مرگ به زیر مشت و لگد می‌گیرد.

 پسر هیچ نوع تمایلی نداشت تا در مورد چیزهایی که شنیده بود با دکتر اسپنسر حرف بزند. به همین خاطر دکتر از او می‌خواهد که یک نقاشی بکشد، هر طرحی که دلش می‌خواهد. 

تصویری که پسرک می‌کشد یک راننده‌ی ماشین مسابقه است که چشمان درشتِ هیجان زده‌ای داشته است. این چشمانِ درشت، احتمالا چشمانِ خود پسرک بوده است که دزدکی به سارق نگاه می‌کرده است. این بازگشتِ پنهانی به صحنه‌ی تکان دهنده تقریبا همیشه در آثار هنری بچه‌هایی که دچار ضربه‌ی روحی شده اند مشاهده می‌شود.


دکتر اسپنسر، همیشه از بچه‌های تحت درمان خود می‌خواهد که نقاشی بکشند. از این طریق نه فقط خاطرات قدرتمندی که فکر و ذهن بچه را اشغال کرده است در هنر او انعکاس می‌یابند؛ بلکه عمل نقاشی به خودی خود، جنبه‌ی درمانی دارد و نقطه‌ی آغازی است برای فرایند غلبه بر شوک روحی.

انتخاب : امیر تهرانی


چنین گفت مهاتما گاندی!

...و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست.

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم.

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند.

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند.

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم.

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى را که هر روز می‌بینى و با آنها مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت

اما همگى جایزالخطا

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند ..

خوبِ من ، هنر در فاصله هاست …
زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم.
تو ، نباید آن کسی باشی که من می خواهم ،
و من نباید آنکسی باشم که تو می خواهی .
کسی که تو از من می خواهی بسازیی یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت .

من باید بهترین خودم باشم برای تو

و تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای من ….

خوب ِ من ، هنرِ عشق در پیوند تفاوت هاست

و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها …

تـمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند

که ، ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .

انـدازه مـی گـیـری!
حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی!
مقـایـسـه مـی کـنـی!
و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد

بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای،

کـه زیـادتـر گذشـتـه ای،
که زیـادتـر بـخـشـیـده ای،
به قـدر یـک ذره،
یک ثانیه حتی!
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود

و توقع آغاز همه ی رنج هاست ………

 

زندگی ست دیگر...
همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،
همه سازهایش کوک نیست ،
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،
حتی با ناکوک ترین ناکوکش،
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،
حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،
به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،
به این سالها که به سرعت برق گذشتند،
به جوانی که رفت،
میانسالی که می رود،
حواست باشد به کوتاهی زندگی،
به زمستانی که رفت ،
بهاری که دارد تمام می شود کم کم،
ریز ریز،
آرام آرام،
نم نمک...
زندگی به همین آسانی می گذرد.
ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است،
بدون ابر بدون بارندگی...