هنر یک آینه
یکی از راه های دستیابی به تصویر حک شده در مغز انسانها ، «هنر» است. یعنی مقولهای که با ناخودآگاه سروکار دارد.
مغزِ تا آنجا که مربوط به عواطفِ انسان می شود ، خیلی خوب با مفاهیمِ نمادین مأنوس و آشناست.
از این شیوه اغلب برای درمان بچههایی که دچار آسیب روحی شده اند استفاده میشود. بعضی اوقات هنر میتواند راهی برای کودکان باز کند تا راجع به لحظهی هولناکی که از راهِ دیگر، جرأت ابراز آن را ندارند، صحبت کنند.
دکتر اسپنسر آت، روانپزشک کودک که متخصص درمان چنین بچههایی است ماجرای پسر پنج سالهای را برایم تعریف کرد که همراه با مادرش توسط معشوقِ سابق او ربوده میشود.
آن مرد آنها را به اتاق هتلی می برد و در آنجا به پسر دستور می دهد که به زیر پتو برود و بیرون نیاید و در همان حال مادر او را تا سرحد مرگ به زیر مشت و لگد میگیرد.
پسر هیچ نوع تمایلی نداشت تا در مورد چیزهایی که شنیده بود با دکتر اسپنسر حرف بزند. به همین خاطر دکتر از او میخواهد که یک نقاشی بکشد، هر طرحی که دلش میخواهد.
تصویری که پسرک میکشد یک رانندهی ماشین مسابقه است که چشمان درشتِ هیجان زدهای داشته است. این چشمانِ درشت، احتمالا چشمانِ خود پسرک بوده است که دزدکی به سارق نگاه میکرده است. این بازگشتِ پنهانی به صحنهی تکان دهنده تقریبا همیشه در آثار هنری بچههایی که دچار ضربهی روحی شده اند مشاهده میشود.
دکتر اسپنسر، همیشه از بچههای تحت درمان خود میخواهد که نقاشی بکشند. از این طریق نه فقط خاطرات قدرتمندی که فکر و ذهن بچه را اشغال کرده است در هنر او انعکاس مییابند؛ بلکه عمل نقاشی به خودی خود، جنبهی درمانی دارد و نقطهی آغازی است برای فرایند غلبه بر شوک روحی.
انتخاب : امیر تهرانی
...و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست.
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند.
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند.
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم.
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى را که هر روز میبینى و با آنها مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت
اما همگى جایزالخطا
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند ..
من باید بهترین خودم باشم برای تو
و تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای من ….
خوب ِ من ، هنرِ عشق در پیوند تفاوت هاست
و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها …
تـمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند
که ، ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .
بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای،
و توقع آغاز همه ی رنج هاست ………
1-فقط افکاری که با پیاده روی بدست میآیند، ارزش دارند.»
2- «زندگیِ بی تحرک گناهیست در برابر روحالقدس.»
نیچه نویسنده المانی
تجریه عمومی:
3- پیاده روی مرتب و همیشگی یعنی:
زندگی سالم، فکر سالم ، روح و جسم سالم
امیر تهرانی
1-فقط افکاری که با پیاده روی بدست میآیند، ارزش دارند.»
2- «زندگیِ بی تحرک گناهیست در برابر روحالقدس.»
نیچه
3- پیاده روی مرتب و همیشگی یعنی:
زندگی سالم، فکر سالم ، روح و جسم سالم
امیر تهرانی
نیچه نویسنده آلمانی گزارش کرده است:
"زرتشت روزی از گرما در زیرِ انجیربُنی خفته بود و دستها را بر چهره نهاده، که ماری دررسید و گردناش را گزید، چنانکه زرتشت از درد فریاد کرد.
چون دست از چهره برگرفت، مار را دید. مار چشمانِ زرتشت را بشناخت و ناشیانه به خود پیچید و رو در گریز نهاد.
زرتشت گفت:«مرو که هنوز سپاسات نگفته ام! تو مرا به هنگام از خواب برخیزاندی. من هنوز راهی دراز در پیش دارم.»
مار غمگین گفت: «راهی چندان در پیش نداری. زهرِ من کُشنده است.»
زرتشت لبخندی زد و گفت:«کجا دیدی که اژدهایی از زهرِ ماری مرده باشد! بیا زهر ات را باز گیر! تو نه چندان توانگر ای که آن را به من بخشی.»
آنگاه مار دیگر بار بر گردن او افتاد و زخماش را مکید."
دوهزار سال، دشمنان عیسی اورا دوغگو، زنازاده، شارلاتان، حقه باز، موجودی افسانه ای و... معرفی کردند و آخر سر با پرداخت خسارتی گزاف مجبور شدند زهر خود را پس بگیرند.
امروزه ما ران هدفی دیگر انتخاب کرده اند و گزش را آغاز نموده اند، باشد که در برهه ای دیگر پس بگیرند.
امیر تهرانی