شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

شبه یادداشتها :۱۸ ابان ۱۴۰۰ شمسی : قله حماقت


شبه یادداشتها

۱۸ ابان ۱۴۰۰ شمسی

قله حماقت

روانشناسی بنام کروگر گفته است: "دانش اندک به ما غرور کاذب می دهد و این قله حماقت است. به محض بیشتر شدن اطلاعاتمان تازه می فهمیم که چقدر نمی دانیم و آنگاه دچاره یاس شده و به دره نا امیدی سقوط می کنیم."

اما در خیلی موارد این گونه نیست...بلکه شخص نادان و یا کم دان با اصرار در همان قله حماقت می ماند و مدیریت و ریاست می کند تا این که بنیان همه چیز فروریزد و آنگاه او و حتی سیستم تحت نظارت او به در ه نابودی سقوط کند.

امیر تهرانی

ح.ف

شبه یادداشتها : ۱۶آبان ۱۴۰۰ شمسی : تکلیف آگاهی ما چه می شود؟



شبه یادداشتها

۱۶آبان ۱۴۰۰ شمسی

تکلیف آگاهی ما چه می شود:

"سبب آگاهی ما وجود اشیاء است، و چون آشیاء دائم در تغییرند و جزییات این تغییرات را ما درک نمی کنیم پس اگاهی ما دائم در حال تغییر است: ابن سینا"


اگر اشیاء دائم در تغییرند و ما اطلاعات و آگاهی ما از آنها حاصل می شود، و درنتیجه آگاهی ما همواره در تغییر است و حتی اگر اشیاء ازبین بروند ، اگاهی ما هم دستخوش تغییرات می شود، پس تکلیف آگاهی ما چه می شود؟ آیا می توانیم به آن اطمینان کنیم؟ 

نور خورشیدی که اکنون به زمین می رسد مال حدود ۸ دقیقه پیش است. برخی صورتهای فلکی و کهکشانها که از زمین رویت می شوند ، متعلق به هزاران و میلیونها سال پیش است...آیا ما با اطلاعات کهنه و گذشته بسر می بریم؟

امیر تهرانی

ح.ف

شبه یادداشتها :۱۵ آبان ۱۴۰۰ شمسی : آیا انتخاب نکردن هم‌انتخاب است؟


شبه یادداشتها

۱۵ آبان ۱۴۰۰ شمسی

آیا انتخاب نکردن هم‌انتخاب است؟


در حقیقت این پرسشی فلسفی است  که فقط در برخی اوقات ممکن است پیش آید. والا ما اغلب اوقات مجبور به انتخاب هستیم. 

برای مثال ؛ امروز می توانیم بین رفتن بر سر کار (کار شخصی باشد)  و نرفتن، دومین را انتخاب کنیم.  بطور قطع ما با این کار نوعی انتخاب انجام داده ایم که البته با ضرر در کسب و کارمان همراه  باشد .

 حال فرض کنید که به ما دو شغل پیشنها د می شود که یکی از آنها را انتخاب کنیم  و ما هیچ کدام را انتخاب نمی کنیم و ترجیح می دهیم بیکار بمانیم .  البته این هم نوعی انتخاب است که برای ما بیکاری به همراه

 می آورد.

در این ارتباط بیاد این معما می افتم که به یک زندانی محکوم به اعدام   گفته شده بود در مقابل او دو در وجود دارد که یکی به آزادی و یکی به اعدام ختم می شود، و او فقط حق یک پرسش داشت. 

به این صورت که او می توانست از دوگروه که هر یک بر کنار یکی از این درها نشسته بودند فقط یک پرسش کند و اگر پرسش او به در آزادی ختم می شد نجات می یافت. البته به او گفته بودند که یکی از این دو گروه راستگو و دیگری دروغگو ست . و او پرسشی کرد و راه نجات را یافت. ایا می توانید حدس بزنید او چه پرسشی کرده بود که هردو گروه بناچار در نجات و رهایی را به او نشان داده بودند؟(فقط با یک پرسش)

امیر تهرانی

ح.ف

شبه یادداشتها : ۱۱ آبان ۱۴۰۰ شمسی : یک نوشته امید بخش


شبه یادداشتها

۱۱  آبان ۱۴۰۰ شمسی

یک نوشته  امید بخش 

 قدری اوقاتم گرفته بود و فکر از هر سو هجوم می آورد. خیالات منفی  یعنی آن چیزهایی که ایتالیائی ها به آن افکار ظلمانی( Inieri pensieri  ) می گویند که بعدا ثابت می شوند اغلب حقیقت دارند چون امواج سهمگین به ذهنم فشار می آوردند. داغ و ملتهب شده بودم. با خودم گفتم : حتما فشار خونم بالارفته است. یک لیوان آب خنک  خوردم و به سراغ لطیفه ها و جوکهای اینترنتی رفتم...چند تایی جوک با مزه خواندم و از ته دل خندیدم اما ناگهان در میان آن همه جوک به نوشتار  زیر بر  خوردم. شبه یادداشت نبود، خود یاداشت اصل بود:

سه چیز را با  احتیاط بردار:

-قدم  ، قلم    ، قسم

سه چیز را پاک نگهدار:

- جسم ،لباس، خیال(خیلی مهم است)

از سه چیز کار بگیر:

-عقل، همت ، صبر

از سه چیز خود را نگهدار:

-افسوس، فریاد ، نفرین کردن

سه چیز را آلوده نکن:

-قلب ، زبان ، چشم

سه چیز را هر گز فراموش مکن:

-خدا، مرگ ، و دوست خوب

احساس کردم ده ها کتاب خوب و سازنده خوانده ام . بویژه  آن که من با خیال در گیر و خیال مرا محاصره کرده بود و هر لحظه هم چون قایقی شکسته مرا به  صخره ها می کوبید. 

این خیال اگر آرام باشد ، روح و جسم هردو در بهشتند:

گردون نگری زقد فرسوده ماست      دوزخ شرری زرنج بیهوده ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست        فردوس دمی زفکر اسوده ماست

خیام

=======

امیر تهرانی

ح.ف

شبه یادداشتها : ۱۰ آبان ۱۴۰۰ شمسی : چرا برخی از تغییر ات می ترسند؟



شبه یادداشتها

۱۰ آبان ۱۴۰۰ شمسی

چرا برخی از تغییر می ترسند؟

من در دوران تجربه کاریم که طولانی هم بوده وقتی در جایی مسئولیت داشتم و کار می کردم اگر متوجه      می شدم که قدرم را نمی دانند با مدیر یا مدیران اصلی وارد گفتگو می شدم ، از حق خودم دفاع می کردم . اگر به سخنم گوش می دادند و حق مر ا رعایت می کردند که باز به کار ادامه می دادم. ولی اگر می دیدم که دم گرم من در روح سرد آنان اثر نمی کند و فقط به فکر منافع خودشان هستند بلافاصله آن کار را ترک         می کردم.

عزت نفسی که از این عمل خودم بدست می آوردم بیش از در آمد مالی ارزش داشت. البته بعدا که تجربه بیشتری پیدا کردم در چنین مواقع ابتدا کار دیگری می یافتم و سپس ناگهان هم چون رعد و برق در شرکت و محل کار را برروی سرشان می کوفتم و می رفتم.

بعضی مرا بخاطر این تندی سرزنش می کردند ، ولی نمی دانستند که من درهر  کار بعدی که می یافتم میزان درآمدم مابین یک ونیم تا دو برابر شده بود...راستش ما بدنیا آمده ایم که ارزش پیدا کنیم نه این که با هر بی ارزشی زندگی کنیم.

امیر تهرانی

ح.ف