شبه یادداشتها
۱۲ خرداد ۱۴۰۰ شمسی
فقط با یک لبخند از اعدام نجات یافت
بسیاری از مردم کتاب ”شاهزاده کوچولو” اثر :bust_in_silhouette: اگزوپری را می شناسند.
اما شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و درنهایت در یک سانحه هوایی کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را درمجموعه ای به نام "لبخند" گرد آوری کرده است. در یکی از خاطراتش مینویسد که: او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان ها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد.. می نویسد: "مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم؛ ولی کبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نیانداخت. درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم ”هی رفیق! کبریت داری؟” به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد؛ بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد. می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد... ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من هم با فکر این که او نه یک نگهبان زندان بلکه یک انسان است به او لبخندی زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید: ”بچه داری؟” با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: "آره، نگاه کن ” او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و در باره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم هایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم... دیگر نبینم که بچه هایم چه طور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در سلول را باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایتم کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند. یک لبخند زندگی مرا نجات داد. بله، یک لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست. ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم. زیر همه این لایه ها، "من" حقیقی و ارزشمند نهفته است. ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم. من ایمان دارم که روح انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارند. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی است که ساخته و پرداخته خود ما هستند و در ساختن شان دقت زیادی هم به خرج می دهیم. این لایه ها ما را از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوای ما می شوند. داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است. آدمی هنگام عاشق شدن و یا نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسانی را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی "من" طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و در واقع آن روح کودکانه درون ماست که به لبخند او پاسخ میدهد...منبع ft1122.blogfa.com
امیر تهرانی
ح.ف
شبه یادداشتها
۱۱ تیر ماه ۱۴۰۰ شمسی
طوفان شهر را نجات داد:
طوفان در اکثر موارد تخریبی ، مهاجم و بلا آفرین است. اما برخی طوفانها استثناء هستند. دیشب گرمای هوا به ۳۲درجه رسید ، رطوبت شاید ۸۰ درصد بود. هوا ساکن شده بود. گویی مولکولهای آن راکد و بی حرکت شده بودند. نفس بند می آمد.انگار به قعر چاهی مرطوب و بدور از سطح زمین سقوط کرده ایم.
هر طور بود خوابیدم.
نیم های شب گذشته بود و یا نزدیک به ساعت یک بیدارشدم . انتظار داشتم باز باید برای نفس کشیدن تقلا کنم..،اما هوای اتاق عوض شده بود...چون در بیرون از فضای خانه و در هوا طوفانی نسبتا شدید همراه با یک خنکی مطبوع می وزید. ..آن طوفان برای تخریب نیامده بود حتی اگر شاخه هایی از درختان را شکسته باشد و یا شیشه ای از ساختمانی را خرد کرده باشد. بلکه آمده بود تا شهر و ساکنانش را نجات دهد و هزاران تن اکسیژن خالص با خود آورده بود.
تیر ماه سال ۱۳۷۶ تهران
بیاد تیر ماه ۱۳۷۶ تهران افتادم . هوا ۴۰ در جه سانتیگراد بود و روز شعله سوزان خورشید شهر را می سوزاند و شب هرم داغ سوختن روزانه در هوا پخش می شد.
در اخبار شامگاهی کارشناس هواشناسی گزارش داد که گرما ادامه دارد و از باران هیچ خبری نیست...فردای آن شب داغ و در نیمه شب برقی خیره کننده در آسمان در خشید و سپس صدای رعدی شدید در آسمان تهران شنیده شد و آنگاه سیل باران از آسمان فر و ریخت.
شب بعد مجددا در اخبار شامگاهی از کارشناس هوا شناسی پرسیدند: مگر شما نگفته بودید؛ از باران تا پایان شهر یور خبری نیست و گرما هم چنان ادامه دارد؟
کارشناس پاسخ داد: این ابر باران زا که در تهران چنان بارش شدید داشته و در شهرای دیگر نیز باریده و گرمای هواراو ۱۶ درجه کاهش داده در نقشه های پیش بینی هواشناسی وجود نداشته بود، بلکه این ابرها در آسمان ایران پدید آمده است. آنها از جایی نیامدند...
خدا پدر آن ابرها و پدر طوفان دیشب اینجا را بیامرزد!
امیر تهرانی
ح.ف
شبه یادداشتها
۱۱ تیر ماه ۱۴۰۰ شمسی
آیا از سال ۲۰۵۰ میلادی به بعد انسانها عمر جاودان پید می کنند؟
امروز یک پیام خبری از طریق واتس آپ داشتم که می گفت: بر اساس پیش بینی ری کورزویل نویسنده، پژوهشگر و آینده خوان علمی امریکایی که تا کنون ده ها پیش بینی علمی کرده و همه به حقیقت پیوسته اند. از سال ۲۰۵۰ میلادی به بعد انسانها به نامیرائی دست یافته و عمر جاودان خواهند یافت.
البته اولا بعید است که قدرتمندان بگذارند که همه مردم نامیرا شوند و عمر جاودان پیدا کنند.
دوم آن که مشکلات فعلی جهانی از کرونا گرفته ، تا فقر، بیکاری، خشکسالی، روند رو به رشد جنایات، افسردگی، جنگها، اپیدمیها، تصادفات، بیماریهاو...اجازه دهند که انسانها همه عمری جاودان یابند.
نکته وحشتناک تر این که فرض کنید افرادی مانند چنگیز مغول، تیمور لنگ ، هیتلر، صدام حسین جاودان و نامیرا شوند...آن زمان چه تعداد از مردم کره زمین می توانند زنده بمانند...؟
سعدی شاعر و متفکر ایرانی در کتاب گلستان از درویشی سخن می گوید که مستجاب الدعوه بود و دعای او به درگاه خدا پذیرفته می شد. حجاج بن یوسف ثقفی حاکم خونخوار اموی او را فرا خوانده و گفت: در ویش ما رانیز دعاکن!
درویش سر به آسمان بر داشته و گفت: خدایا جانش را بگیر!
حجاج گفت:ای درویش آخر این چه دعایی بود که در حق ما کردی؟
درویش پاسخ داد:با این دعا هم مردمان از شر تو راحت شوند و هم تو از شر خودت نجات یابی!
امیر تهرانی
ح.ف
شبه یادداشتها
۱۰ تیرماه ۱۴۰۰ شمسی
رویاها، خوابها و شبکه رابطی جهانی
امروز در کتاب " بخواهید به شما داده می شود!" نوشته جری هیکس در باره رویا ها یمان و خوابهایی که می بینیم خواندم که رویاهای ما نتیجه افکار و اندیشه هایی است که داریم. این توضیح تا ۹۵ در صد صحت علمی دارد و مبنای شناخته شده ای برای آن وجود دارد.
ولی باید اعتراف کنم ۵ درصد از خوابهایی که می بینیم هیچ ربطی به افکار و اندیشه های ما ندارد. بلکه القایی از شبکه رابطی عالم است. این اصلاح ترکیبی " شبکه رابطی عالم " را از گفته های استاد هاشم حداد وام گرفته ام که در توجیه اخبار و اطلاعاتی که بطور غیر معمول در اختیار برخی از افراد قرار می گیرد از این شبکه سخن گفته بود.
ناگهان" احساس وقوع" به انسان دست می دهد، گویی چیزی ناخواسته و یا خواسته شده در حال وقوع است.و دست بر قضا اندکی بعد در می یابیم که آن احساس وقوع در جایی دیگر و یا نزد خود ما رخ داده است.
خوابها یی همکه در محدوده ۵ در صد فوق قرا ر می گیرند از همین مقوله اند. ریزش اطلاعات از شبکه رابطی عالم است و دلیل این ریزش به باور خود شخص بستگی دارد.
امیر تهرانی
ح.ف
شبه یادداشتها
۱۰ تیرماه ۱۴۰۰ شمسی
رویاها، خوابها و شبکه رابطی جهانی
امروز در کتاب " بخواهید به شما داده می شود!" نوشته جری هیکس در باره رویا ها یمان و خوابهایی که می بینیم خواندم که رویاهای ما نتیجه افکار و اندیشه هایی است که داریم. این توضیح تا ۹۵ در صد صحت علمی دارد و مبنای شناخته شده ای برای آن وجود دارد.
ولی باید اعتراف کنم ۵ درصد از خوابهایی که می بینیم هیچ ربطی به افکار و اندیشه های ما ندارد. بلکه القایی از شبکه رابطی عالم است. این اصلاح ترکیبی " شبکه رابطی عالم " را از گفته های استاد هاشم حداد وام گرفته ام که در توجیه اخبار و اطلاعاتی که بطور غیر معمول در اختیار برخی از افراد قرار می گیرد از این شبکه سخن گفته بود.
ناگهان" احساس وقوع" به انسان دست می دهد، گویی چیزی ناخواسته و یا خواسته شده در حال وقوع است.و دست بر قضا اندکی بعد در می یابیم که آن احساس وقوع در جایی دیگر و یا نزد خود ما رخ داده است.
خوابها یی همکه در محدوده ۵ در صد فوق قرا ر می گیرند از همین مقوله اند. ریزش اطلاعات از شبکه رابطی عالم است و دلیل این ریزش به باور خود شخص بستگی دارد.
امیر تهرانی
ح.ف