شبه یادداشتها
شاید یکی از اساسی ترین پرسشهای انسان در طی زندگی این باشد :
آیا درباره چیزهایی که انسان دوست دارد یقین دارد؟ یعنی در باره آنچه که دوست داشتنی بنظر می آیند او یقین کامل دارد؟
و یا این که در باره چیزهایی که دوست ندارد و یا از آنان متنفر است
اطمینان و یقین کامل دارد؟
تجربه نشان داده است که در مورد نخست احساسات نقش مهمی ایفا می کنند که خیلی اوقات گول زننده اند.
و در مورد دومی ، تعصب و جهل و نادانی کولاک می کنند.
باید به هوش بود! ما دو بار زندگی نمی کنیم :
افسوس که آنچه برده ام باختنی است
بشناخته ها تما م نشناختنی است
برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت
بگذاشته ام هر آنچه باید برداشت
امیر تهرانی
شبه یادداشتها
آنها راست می گفتند:ما بی سواد بودیم!
ژان پل سارتر نویسنده مشهور فرانسوی جمله معروفی دارد که می گوید:
"اگر می خواهی حقیقتا خودت باشی باید به حرفهای دیگران که در باره تو می گویند هیچ اهمیت ندهی!"
من فکر می کنم طی دوران زندگی و کار تا حد قابل قبولی موفق به رعایت اصل فوق شدم
حدود ۴۰ سال تمام سابقه کاری دارم که درهمین اسکای بلاگ و در وبلاگی دیگر همه آنها را با جزئیات نوشته ام : مکتوب و مستند!
مطلبی که امروز به ذهنم رسید، یعنی در حقیقت ناگهان پاسخ پرسشی در مخیله ام شکل گرفت که مربوط به پانزده سال آخر دوره کاری من می شد،
این پانزده سال را در یک شرکت بسیار معتبر که در زمینه تجهیزات پزشکی و دارو فعالیت داشت و دارد و خوشبختانه همه سرمایه آن متعلق به ملت می باشد بعنوان مدیر بازرگانی و مدیر عامل( بی حقوق و پاداش) یک شرکت جنبه آن شرکت اصلی کار کردم.
اما وجدانا در حد توان و دانشم کار کردم . هرچه که از دستم بر می آمد انجام دادم .. بخشی که روز اول در اختیار من قرار گرفت به بازار شام شبیه بود:هفتصد پرونده در دست اقدام داشتیم که مشخصات آنها نه در دفتری ثبت شده بود، نه شماره ای داشت ، نه گزارشی از آنها موجود بود ،و هر وقت که مشتریان و یا نمایندگان شرکتهای تولید کننده خارجی سراغ آن را می گرفتند پیدا کردن پرونده مربوطه کاری ناممکن بود . ..
یکی می گفت : وزارت بهداشت است،
دیوری می گفت : بازرگانی است،
همکار دیگری می گفت: رفته بخش مالی ...
و...همه جا را که می گشتیم پرونده هیچ جا نبود.
چون هر هفتصد پرونده را در گوشه ای روی هم تلنبار ریخته بودند.
یا این که پرونده در بخشهای دیگر بود و یا در ادارات مربوطه! اما چون در بخش هیچ مستند مکتوب پیگیری و هیچ آماری وجود نداشت، ردیابی پرونده غیر ممکن بود.
وقتی اوضاع را چنین دیدم دست بکار شدم و با همکاری دو تن از همکاران صدیق و زحمت کش فهرستی از ۷۰۰ پرونده تهیه کردم .
همزمان از یکی دیگر از همکاران خواستم بر نامه کامپیوتری تهیه کند تا مشخصات و اطلاعات مربوط به هر پرونده را در آن ثبت کنند.
ضمنا گفتم دفتری بوجود آورند که در آن به هر پرونده یک شماره اختصاص می یافت. اینجا بود که کمر غول شکسته شد.
البته از همان ابتدا دو سه تن از همکاران سر و صدایشان در آمد و غر زدنها شروع شد و از طرف یکی از آنان که بعدا از بخش ما اخراج شد در بوق و کرنا حرفهای عجیب و غریب دمیده می شد.
جالب این که مدیریت گفته های مخالفین برنامه مرتب و پیگیری و ردیابی پرونده ها را جدی تلقی می کرد.
تبلیغات منفی
در شرکت اصطلاحاتی مانند ؛ اطلاعات چندانی ندارند، در باغ نیستند، آدمهایی خوبی اند و لی اطلاعات ما را افزوده نکردند(گویی ما رفته بودیم آنجا تا در کلاس مبارزه با بی سواد ی تدریس کنیم)... توسط همین افراد منتشر و به دفتر مدیریت و بخشهای دیگر ارسال می شد.
مدیریت هم در ابتدا با این کار مخالف بود و محترمانه معارض! و متاسفانه بخشهای دیگر هم همینطور بودند!
ولی ما لیست را تهیه کرده و خدمت مدیریت بردیم و هرطور بود با صلاحدید و نظر خود ایشان فقط دویست و پنجاه پرونده انتخاب شد که مشتری حقیقی داشتند، حساب و کتابشان مشخص بود، بودجه داشتندو...و هر دویست و پنجاه پرونده طی دوسال گشایش اعتبار شد ، کالاها وارد گردید و به مراکز درمانی در سراسر کشور بویژه مناطق نیازمند تحویل گردید.
از آن پس بخشهای دیگر و البته با مدتی تعلل ناچار به تهیه لیست و دفتر و شماره بر اساس همان لیست بخش بازگانی شدند. روزی که من باز نشستگی خود را با تاخیر دریافت کردم نفس راحتی کشیدم. چون وقتی آنجا را ترک کردم می دیدیم که طی همه آن پانزده سال آن لیست ها و جدولها بخش ما را بصورت ممتازترین بخش شرکت در آورده بود .
در آخر کار هم همان سیستم ما توانست میلیاردها تومان حق مسکوت گذارده شده شرکت را به شرکت باز گرداند.
بنابر این مغرضین و غرض مرض دارها بزعم خودشان راست می گفتند : چون سیستم منظم و مرتب درد سر ساز است البته برای گروه اندکی!
البته مدیر عامل قبلی شرکت پاداش ما را داد و از ما تجلیل کرده و به یکی از همکاران پیشین گفته بود: " فلانی یعنی" این من نویسنده " وقتی پیش ما آمد از لحاظ اطلاعات بازرگانی صفر بود ، چیزی از بازرگانی نمی دانست ، پیش مایاد گرفت."
آنها راست می گفتند ما چیزی نمی دانستیم!
چون اگر می دانستیم شرکت را در همان وضع پانزده سال پیش از آمدن به همان وضع نگاه داشته بودیم : هفتصد پرونده روی زمین ریخته ،روی هم تلنبار شده بدون هیچ جدول و آمار پیگیری! ولی من راه خود را رفتم که وظیفه خود می دانستم.
اما در ضمن خدا وکیلی هیچ اطلاع ودانشی ما از این آقایان یاد نگرفتیم چون اصلا این عزیزان شانشان بالاتر از دانش و اطلاعات بود که بروند و آن را یاد بگیرند.
در ضمن آن اطلاعاتی هم که آن شخص غیر اخلاقی و اخراجی داشت ،همانی که گفتم از بخش ما اخراج شد اصلا بدرد کار من و همکاران محترم من نمی خورد. ما تر- جیح دادیم در همان بی اطلاعی بمانیم که بمانیم.
امیر تهرانی
شبه یادداشتها
یاستین گوردر نویسنده کتاب معروف و پرفروش "سوفی" گفته است:
"کسی که به هر طریقی وارد توده بی هویت می شود، خودش هم انسانی بی شخصیت می شود که از خودش فرار کرده و درون زندگی دروغین گرفتار شده است.
آزادی انسان به ما تحمیل می کند که خودمان کاری بکنیم، از خودمان چیزی بسازیم تا وجود اصیل یا حقیقی داشته باشیم."
شاید بهتر بود گفته می شد: این رسالت انسانی و حقیقت ذات او ست که از وی می خواهد تا از یک وجود کاذب و قلابی به یک وجود حقیقی تبدیل شود.
ویژگی های وجود حقیقی و اصیل این گونه است که در عین آن که انسان به وظایف خود عمل میکند ، انسانیت را نیز پاس می دا رد. خیر خواه جامعه است، مهربان است، با شخصیت است ، مودب است، شجاع است، هر حرفی را بجای خود و هر کاری را در زمان خود انجام می دهد.
امیر تهرانی
شستشوی مغزی
در روانشناسی موضوعی با عنوان conceptualized influence techniques,
مورد بحث قرار گرفته که به معنای زیر تعریف شده است:
"بکار گیری روشهای ذهنی نفوذ کننده که از متدهای گول زننده و غیر مستقیم باوراندن و کنترل دیگران بهره می گیرد."
این روش از باورندان یک ایده و یاضد ایده به یک گروه خاص بر اساس موضوعات غیر حقیقی و یا ضد ارزشی و افراطی بهره می گیرد .
بطوریکه در کوتاه زمان شخص ویا اشخاص و یا گرو های مورد نظر را بطوری تحت کنترل در می آورند که آنان از همه ارزشهایی که قبول دارند نفرت پیدا می کنند و در عوض به ارزشهایی روی می آورند که اکثرشان برای در هم کوبیدن و به بند کشیدن آنان بکار می روند.
این فرایند به گونه ای صورت می گیرد که قربانی یا طی عمر خود متوجه کلاه بزرگی نمی شود که بر سر او گذارده اند و یا زمانی متوجه می شود که کار از کار گذشته است.
بعنوان نمونه یهود یها پیش از آلمان نازی جزو افراد عادی به شمار می آمدند، و پس از انتشار تبلیغات ضدیهودی حزب نازی ،یهودیان بصورت قومی منفور و نجس در آلمان و بخشهای دیگر اروپا بشمار آمدند.
حزب نازی برای آماده سازی این پروژه ابتدا از همان متدهای غیر حقیقی و گول زننده استفاده نمو د تاذهن مردم آلمان را تحت کنترل خود در آورد و سپس اردوگاه های بازداشت و زندانی کردن یهودیان را بر پا نمود.
امروزه این روشها به فراوانی مورد استفاده قدرتهای بزرگ و حتی گروه های افراطی مانند داعش می باشد.
به بیان دیگر : قدرتهای جهانی و گروها ی افراطی تند رو تروریستی ، و گرو های جنایتکاران آن " نفس شیطان " را با شستشوی مغزی درون روح و ذهن قربانی تزریق می کنند.
مهمترین عامل جلوبرنده در این کار تبلیغات منفی بر علیه یک سیستم فکری ، باورها و حتی یک کشور می باشد که رسانه ها و مطبوعات نقش عمده را بر عهده دارند.
در این روش بصورت مجانی و یا پرداخت هزینه اندک خرید یک روزنامه ، مجله و یا کتاب و مقاله و یا فیلم، خواننده و بیننده اندک اندک تمامی باورهای خود را از دست می دهد و از درون مانند یک کلبه چوبی می شود که مو ریانه بدنه آنرا از درون خالی کرده است.
آنگاه ضربه اندکی کافی است که این قربانی "نفس شیطان" را برای هر کاری و حتی خیانت به خانواده، و جامعه خود آماده سازد.
امیر تهرانی