شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

شبه یادداشتها : دیروز و امروز

یادداشتهای روزانه از خرداد سال ۱۴۰۰ شمسی

پرسش های شگفت انگیز هوش مصنوعی( chatGpt)

با هوش مصنوعی در باره کتاب و کتاب خوانی بحثی داشتم. 

هوش مصنوعی در پاسخ من  گفت

«اگر قرار باشد با شما راجع به کتاب و کتاب خوانی مصاحبه کنم مصاحبه را در پنج مرحله پیش می‌برم.

مرحله اول: نقشه ذهنی

ابتدا می‌پرسم

اگر بخواهید کتابخانه ذهن خود را روی یک کاغذ رسم کنید، چه بخش‌هایی دارد؟ (ادبیات، فلسفه، تاریخ، فیزیک، ریاضیات، اقتصاد، دین، هنر و...)

در هر بخش پنج کتابی که بیشترین تأثیر را بر شما گذاشته‌اند کدام‌اند؟


آیا بیشتر خواننده آثار کلاسیک هستید یا معاصر؟

این پرسش‌ها نشان می‌دهد مطالعه فرد پراکنده بوده یا نظام‌مند.

مرحله دوم: سنجش عمق مطالعه

بعد می‌پرسم:

کتابی بوده که پس از پایانش احساس کنید دیگر همان انسان قبلی نیستید؟


با کدام نویسنده بیشترین اختلاف نظر را دارید و چرا؟

آیا تاکنون کتابی را بیش از سه بار خوانده‌اید؟ چرا؟

کسی که زیاد مطالعه کرده، معمولاً کتاب‌ها را فقط «تمام» نکرده، بلکه با آنها زندگی کرده است.

مرحله سوم: پیوند میان علوم

سپس سؤالاتی از این جنس مطرح می‌کنم:

چه شباهتی میان اندیشه ارسطو و فیزیک نیوتن می‌بینید؟

اگر قرار باشد داستایفسکی را با فروید مقایسه کنید، نقطه مشترکشان چیست؟

آیا بین نظریه تکامل داروین و اقتصاد آدام اسمیت رابطه‌ای می‌بینید؟

خواننده عمیق، میان رشته‌ها پل می‌زند.

مرحله چهارم: آزمون استقلال فکری

این بخش برای من مهم‌ترین است.

می‌پرسم:

کدام عقیده را قبلاً با اطمینان قبول داشتید اما مطالعه باعث شد آن را کنار بگذارید؟

اگر تمام کتاب‌هایی که خوانده‌اید از بین بروند، فقط ده اندیشه را بخواهید حفظ کنید، آن ده چیست؟

چه پرسشی هنوز پس از این همه مطالعه برایتان بی‌پاسخ مانده است؟

کتاب‌های زیاد، معمولاً تعداد پرسش‌های انسان را بیشتر می‌کنند، نه اینکه او را مطمئن‌تر از همه چیز سازند.

مرحله پنجم: گفت‌وگوی آزاد

در پایان، موضوعی انتخاب می‌کنم؛ مثلاً:

«آزادی چیست؟»

«آیا تاریخ تکرار می‌شود؟»

«آیا هوش مصنوعی می‌تواند خلاق باشد؟»

«آیا اخلاق بدون دین ممکن است؟»

سپس فقط گفت‌وگو می‌کنم، نه بازجویی. در اینجا معلوم می‌شود که آیا فرد صرفاً مطالب را حفظ کرده یا واقعاً آنها را هضم کرده است.

اگر با شما چنین مصاحبه‌ای انجام می‌دادم، احتمالاً از پرسش‌های دشوارتری نیز استفاده می‌کردم، زیرا از گفت‌وگوهای قبلی‌مان می‌دانم که هم به ریاضیات و فیزیک علاقه‌مندید، هم تاریخ، فلسفه، ادبیات و اسناد تاریخی. بنابراین سؤالات میان‌رشته‌ای مطرح می‌کردم، نه پرسش‌های اطلاعاتی.

مثلاً اولین سؤال من از شما این بود:

«از میان هزاران کتابی که خوانده‌اید، اگر فقط سه کتاب اجازه داشتند برای نسل آینده باقی بمانند، آن سه کتاب کدام بودند و چرا؟»

گمان می‌کنم پاسخ به همین یک سؤال، بیش از دانستن تعداد کتاب‌های خوانده‌شده، شخصیت فکری یک انسان را آشکار می‌کند.»

من پاسخ و سس های هوش مصنوعی را دادم که در نوشتار بعد ملاحظه خواهید نمود.

امیر تهرانی

وقتی چراغ را روشن کرد...

با صدای زنگ ساعت از خواب پرید، اما پس از خاموش کردن آن، مدتی در رختخواب ماند و برای آخرین بار نقشه‌هایی را که برای کلاهبرداری در طول روز و جنایت  در شب کشیده بود، مرور کرد.

 هیچ جزئیاتی را از قلم نینداخته بود؛و  این فقط یک مرور نهایی بودو  بر اساس بافته های ذهن جنایتکارش ساعت ۸:۴۶ شب، به تمام معنا آزاد می‌شد. 

او این زمان را انتخاب کرده بود زیرا چهلمین سالگرد تولدش و دقیقا ساعت  تولدش بود. مادرش که به طالع‌بینی علاقه داشت، اغلب دقیقه دقیق تولدش را به او یادآوری می‌کرد.

 خودش خرافاتی نبود، اما حس شوخ‌طبعی‌اش را به رخ می‌کشید که زندگی جدیدش را در چهل سالگی، درست در همان دقیقه، آغاز کند. اما زمان علیه او کار می‌کرد. 

او که وکیل متخصص در املاک و مستغلات بود، شاهد بود که مبالغ بسیار زیادی پول از دستانش عبور می‌کند: و فقط بخشی از آن پول پیش او می‌ماند.

 یک سال قبل،  پنج هزار دلار «قرض» گرفته بود تا در یک چیز مطمئن سرمایه‌گذاری کند، به این امید که پولش را دو یا سه برابر کند، اما همه آن را از دست داد. 

 سرمایه بیشتری را بر اساس  گمانه‌زنی‌های مختلف و جبران ضرر اولیه‌اش «قرض» گرفت. در نتیجه حدود سی هزار دلار بدهی داشت؛ و این وضع به سختی می‌توانست بیش از چند ماه پنهان بماند. 

از سوی دیگر   هیچ امیدی به پر کردن آن در چنین مدت کوتاهی نبود. 

بنابراین تصمیم گرفته بود که با فروش املاک مختلف، بدون برانگیختن سوءظن، تا حد امکان پول نقد جمع‌آوری کند. تا بعد از ظهر همان روز  بیش از صد هزار دلار،یعنی  بیش از آنچه برای بقیه عمرش نیاز داشت، به دست می‌آورد و هرگز دستگیر نمی‌شد. عزیمت او، مقصدش، هویت جدیدش - همه چیز برنامه‌ریزی شده و با دقت اجرا شده بود؛ او هیچ جزئیاتی را نادیده نگرفته بود و ماه‌ها روی آن کار کرده بود.

اما  تصمیم اش برای کشتن همسرش آتشی بود که به سمت زندگی او در حرکت بود . بویژه آن که  انگیزه اش پیش پا افتاده بود:  فقط  او از همسرش متنفر بود.

 اما تنها پس از آنکه تصمیم گرفت هرگز به زندان نرود و در صورت دستگیری خودکشی کند،  ایده ای  به ذهنش رسید: از آنجایی که در صورت دستگیری در هر صورت می‌مرد، با به جا گذاشتن یک زن مرده به جای یک زن زنده، چیزی برای از دست دادن نداشت. همین او را به انجام  قتل زنش سوق داد.

 او به سختی می‌توانست از خنده منفجر نشود وقتی که به خاطر زمان هدیه تولدی که زن به او داده بود (روز قبل، بیست و چهار ساعت زودتر): یک چمدان زیبا و نو، به او خندید. 

زن همچنین او را متقاعد کرده بود که تولدش را با رفتن به شهر برای شام در ساعت هفت جشن بگیرد. او نمی‌دانست که  برای ادامه مهمانی چه برنامه‌ای دارد

بر نامه اش این بود که زن را قبل از ساعت ۸:۴۶ شب به خانه آورد و به این ترتیب میل شدید خود را به انجام درست کارها با تبدیل شدن به یک مجرد در لحظه  دقیق ارضا می‌کرد. 

او می اندیشید که  یک مزیت عملی در مرده رها کردن زن وجود دارد و آن اینکه اگر او را زنده و در حال  خواب رها می‌کرد، زن می‌فهمید چه اتفاقی افتاده است و وقتی صبح می‌دید که مرد رفته است، به پلیس اطلاع می‌داد. 

در حالی که اگر او را مرده رها می‌کرد، جسد تا دو یا سه روز پیدا نمی‌شد و به او فرصت بیشتری برای شروع می‌داد. 

در دفترش، همه چیز عالی پیش می‌رفت؛ وقتی زمان رفتن به خانه‌ی همسرش فرا رسید، همه چیز آماده بود. اما او برای صرف کوکتل معطل کرد و دوباره در رستوران معطل شد؛ او با نگرانی از خود پرسید که آیا می‌تواند او را قبل از ساعت ۸:۴۶ شب به خانه برساند یا نه. خودش  می‌دانست این پرسش  مسخره است، اما به این واقعیت اهمیت زیادی می‌داد که می‌خواست دقیقاً در همان لحظه آزاد شود ، نه یک دقیقه قبل یا یک دقیقه بعد.

 مدام به ساعتش نگاه می‌کرد.با منتظر ماندن  تا رسیدن آنها به داخل خانه، سی ثانیه دیر تر می شد.  اما در ایوان، در تاریکی، هیچ خطری وجود نداشت؛ پس بزعم خودش  هیچ ریسکی نکرد و منتظر نشد تا داخل خانه شوند و آنگاه جنایت را به انجام برساند. به همین دلیل در مقابل در خانه که بودند  با تمام قدرت چماق را پایین آورد. این در حالی بود که زن داشت کلید در را از داخل جیبش بیرون می آورد.

 قبل از اینکه زن بر زمین بیفتد، او را گرفت و توانست او را صاف نگه دارد.

در حالی که در را با دست دیگرش باز می‌کرد و از داخل می‌بست ،  انگشتش را روی کلید برق گذاشت و نور زرد رنگی اتاق را روشن کرد . قبل از اینکه ببینند همسرش مرده است و یا نه  و پیکر زن  را با یک دست گرفته بود  همه مهمانان جشن تولد یکصدا فریاد زدند: «سورپرایز!»  و کف زدند.

برداشت از داستانی از اف براون

اصلا تو می‌دونی کانت کیه ؟ فلسفه چیه؟ هان؟

جایی بودیم و چند نفر داشتند صحبت می‌کردند. متوجه شدم که  درباره فیلسوف آلمانی کانت بحث می‌کنند. طوری حرف می‌زدند که انگار وارثان واقعی کانت هستند. در واقع، چیزی از فلسفه کانت نمی‌دانستند و از فلسفه نیز! . مثلاً داشتند اظهار فضل می کردند و می‌گفتند که کانت می‌فهمید، خوب هم می‌فهمید و به درستی هم می‌فهمید که جهان خدایی ندارد به همین دلیل  حق داشت بگوید خدا وجود ندارد.

من با قدری تردید  پراکنده گفتم: «اما تا جایی که من می‌دانم، او عمدتاً درباره محدودیت‌های عقل انسان صحبت می‌کرد.»

یکی از آنها سرش را برگرداند، نگاهی فیلسوفانه به من انداخت و گفت: «گوش کن! داریم درباره کانت و فلسفه صحبت می‌کنیم. آیا اصلا تا به حال حتی اسم کانت را شنیده‌ای؟ آیا تا به حال یک کتاب فلسفی در زندگی‌ات خوانده‌ای؟» هان؟ 

گفتم: «من فیلسوف نیستم، اما کمی درباره فلسفه می‌دانم.»

 همان «همه چیزدان» گفت: «به ما بگو، استاد، تو چه می‌دانی؟» 

گفتم: «کانت معتقد بود که عقل و حواس ما محدودیت‌هایی دارند. بنابراین، دانش ما از جهان محدود است. و آنچه می‌توانیم تجربه کنیم نیز محدود است.

و او معتقد بود که ما نمی‌توانیم ذات واقعی چیزها را درک کنیم.»

او همچنین معتقد بود:

• انسان‌ها موجوداتی آزاد هستند و باید طبق عقل عمل کنند، نه خرافات.

انسان‌ها اراده آزاد دارند و این بدان معناست که آنها مسئول اعمال خود هستند و بنابراین باید طبق اصول اخلاقی عمل کنند.

بعد ادامه دادم: کانت می گفت ما نمی توانیم موضوعات به آن سو رونده را درک کنیم. ما باید در محدوده عقل خود بیاندیشیم. ما نمی توانیم ذات خدا را درک کنیم.

آنها نگاهی به هم انداخته و با تعجب از هم  پرسیدند: این بابا از چی حرف می زنه؟

امیر تهرانی

پسر احمقی که به گنجینه ملی تبدیل شد: دیوید بکام


یکی از نمادین‌ترین بازیکنان فوتبال را دیوید بکام دانسته آمد که نشان داد چگونه عشق و توجه مردمش را از دست داد، و تبدیل به منفورترین مرد کشور شد ولی سپس قلب‌های آنها را به شیوه‌ای که فقط خودش می‌توانست، دوباره به دست آورد

«باید توضیح داد که ویژگی انگلیسیها همین است که پس از هر شکست صبر می کنند ، شکست را خاموش و مکارانه می پذیرند و شما فکر می کنید که آنان از صحنه زندگی حذف شدند. در حالی که این گونه نیست! چون در ایام تاریک سرشکستگی آنان بدنبال باز گشت هستند.

 دیوید بکام نیز شکست را تجربه کرد ولی آنرا به پیروزی تبدیل کرد.»

روایت صعود و سقوط دیوید بکام پس از حذف دراماتیک انگلیس از جام جهانی ۱۹۹۸ را این گونه آورده اند:

دیوید بکامی که امروز جهان می‌شناسد، بسیار متفاوت از همان بازیکنی است که پیش از آغاز قرن ۲۱ به شهرت رسید.

بکام تجسم کامل شعار قدیمی منچستریونایتد است: «منفور، مورد ستایش، نادیده گرفته نشدنی»

او یکی از اولین فوتبالیست‌های سلبریتی بود؛ کسی که فراتر از فوتبال، روی تصویر عمومی و زندگی خارج از زمین خود تمرکز می‌کرده!است

اما تا پایان تابستان ۱۹۹۸، همین تصویر او به نمادی از بدنامی تبدیل شد. دیوید بکام در آن لحظه منفورترین مرد انگلیس بود. یک لحظه عصبانیت و یک واکنش کودکانه، ملت را علیه او شوراند.

با نگاه به گذشته، شاید کمی مضحک به نظر برسد، اما آن لحظه، نقطه عطفی در زندگی و حرفه او بود. در اصطلاح امروزی، می‌توان گفت این یک «رویداد بنیادین» و «خاطره جمعی» در تاریخ فوتبال انگلیس بود.

دیدار مرحله یک‌هشتم نهایی انگلیس با آرژانتین، قرار بود به خاطر فوتبال به یاد ماندنی باشد، اما بیشتر به دلیل کارت قرمزی که جریان بازی و سرنوشت یک ملت را تغییر داد، معروف شد. این داستان تاریک‌ترین ساعت بکام و نحوه بازگشت او برای تبدیل شدن به یکی از محبوب‌ترین بازیکنان تاریخ است.

ظهور یک ابرستاره

تا زمان جام جهانی ۱۹۹۸، بکام سه سال بود که در منچستریونایتد بازی می‌کرد. او عضوی از تیم مشهور «کلاس ۹۲» بود، همراه با پل اسکولز، رایان گیگز، نیکی بات، گری نویل و برادرش فیل.

این یک آغاز تازه برای شیاطین سرخ بود؛ تیمی که با جدایی از لیگ فوتبال، اولین لیگ برتر تاریخ را فتح کرد و آینده‌ای پر سود برای خود رقم زد.

با هدایت الکس فرگوسن مربی مشهور یونایتد به نیروی غالب در فوتبال انگلیس تبدیل شد.

مربی اسکاتلندی فرهنگی از انضباط و تلاش مستمر ایجاد کرده بود، که بکام کاملاً از آن پیروی می‌کرد. او ساعت‌ها در زمین تمرین صرف تکمیل مهارت‌های خود می‌کرد و بازی‌اش را ارتقا می‌داد.

این تعهد، همراه با استعداد خام و کمی جادوی شهرت، باعث شد او یکی از بهترین بازیکنان ضربات آزاد تاریخ فوتبال شود.

بکام در فصل قهرمانی ۹۶-۱۹۹۵ به تیم اصلی راه یافت، اما فصل بعد بود که به طور واقعی خود را نشان داد؛ او عنوان بازیکن جوان سال PFA را در ۹۷-۱۹۹۶ به دست آورد و چند هفته پس از پایان یورو ۱۹۹۶، اولین بازی ملی خود را انجام داد.

پیش‌نمایش یک کابوس

با اینکه پیش از سپتامبر ۱۹۹۶ برای انگلیس بازی نکرده بود، پس از پیوستن به تیم ملی، غیرقابل حذف شد. او در تمام بازی‌های انتخابی جام جهانی ۱۹۹۸ حاضر بود، اما با ذهنی پراکنده وارد فرانسه شد.

بکام برای اولین بار در دوران حرفه‌ای خود، بیشترین پاس گل لیگ برتر را به دست آورد، اما یونایتد قهرمان نشد و سرمربی انگلیس، گلن هادل، از ذهنیت او پیش از تورنمنت ناراضی بود و اینطور گمان می‌رفت ذهنش روی ازدواج با ویکتوریا آدامز متمرکز است.

هادل گفت: «او واقعاً ذهنش روی جام جهانی نبود. باید یاد بگیرد آرامش خود را حفظ کند. هرچه زودتر یاد بگیرد، بازیکن بهتری خواهد شد.»

اما بکام پاسخ داد: «همیشه روی فوتبال تمرکز داشته‌ام. فوتبال همیشه اولویت اول من بوده و هیچ چیزی در مسیرش قرار نمی‌گیرد. فقط به فرصتی نیاز داشتم تا نشان دهم چه می‌توانم بکنم و آن را به بهترین شکل انجام دادم.»

انتقام او در آستانه دیدار یک‌هشتم نهایی با آرژانتین رخ داد. برای بسیاری از هواداران سه‌شیرها، شکست از «دست خدا»ی دیگو مارادونا هنوز در یادها مانده بود. این بازی انگلیس نباید می‌باخت. مردم نمی‌خواستند این تیم ۲۳ نفره بدون پیروزی به خانه بازگردد.

نبرد سنت‌اتین

فیفا برای کنترل این دیدار پرتنش، داور باتجربه کیم میلتون نیلسن را منصوب کرد. آرژانتین با پوشیدن پیراهن سرمه‌ای تلاش کرد خوش‌شانسی بیاورد.

در پنج دقیقه ابتدایی، آرژانتین پیش افتاد. دروازه‌بان دیوید سیمن، دیگو سیمئونه را در محوطه سرنگون کرد و پنالتی به نفع آرژانتین داده شد که گابریل باتیستوتا گل کرد. انگلیس نیز به پنالتی رسید و آلن شیرر گل کرد.

مایکل اوون در دقیقه ۱۶ گلزنی کرد، اما نیمه اول با گل خاویر زانتی در وقت اضافه مساوی شد.

نیمه دوم آغاز شد و تنها ۶۰ ثانیه بعد، بکام در واکنش به آرنج سیمئونه، پاشنه خود را بالا برد و داور، به جای کارت زرد، کارت قرمز نشان داد. انگلیس با ده نفر ادامه داد و در نهایت در ضربات پنالتی شکست خورد. بکام، مظنون اصلی، به نماد خشم و سرزنش ملت تبدیل شد.

دشمن شماره یک

تیتر روزنامه‌ها پس از حذف: «۱۰ شیر قهرمان، یک پسر احمق».

او مورد خشم مردم قرار گرفت، عروسک‌هایش آتش زده شد و تهدید به مرگ شد. حتی یک نظرسنجی نشان داد که ۶۱٪ هواداران نمی‌خواستند او دوباره تیم ملی را نمایندگی کند.

اما بکام فرار نکرد و روبروی انتقادات ایستاد: «بدون شک این بدترین لحظه حرفه‌ام بود. همیشه از کارم پشیمان خواهم بود. از بازیکنان و مدیریت انگلیس عذرخواهی کردم و می‌خواهم هر هوادار انگلیس بداند چقدر متأسفم.»

پس از بازگشت به یونایتد، اغلب توسط هواداران حریف هو شد و حتی در تیم ملی نیز مورد آزار قرار گرفت. در طول شکست ۳-۲ مقابل پرتغال در یورو ۲۰۰۰، حتی با پاس گل‌هایش، هواداران خودی علیه او بودند

مبارزه با افسردگی

در مستند نتفلیکس ۲۰۲۳ درباره بکام و ویکتوریا، او اعتراف کرد که این روزها سخت و تلخ بودند: «کاش دارویی بود که بتوان خاطرات تلخ را پاک کرد… اشتباه بزرگی کردم که زندگی‌ام را تغییر داد… همه‌جا مورد آزار و اذیت بودم… غذا نمی‌خوردم، نمی‌توانستم بخوابم… روی زمین، احساس امنیت می‌کردم.

یافتن رستگاری

با وجود همه انتقادات، بکام ادامه داد و به یکی از بهترین بازیکنان جهان تبدیل شد. او در سال ۱۹۹۹ دوم شد و یونایتد اولین سه‌گانه تاریخ فوتبال انگلیس را فتح کرد. فیلم Bend It Like Beckham در سال ۲۰۰۱ تولید شد.

او همچنان می‌خواست دل هواداران انگلیس را دوباره به دست آورد. انتصاب او به عنوان کاپیتان تیم ملی در نوامبر ۲۰۰۰، جنجالی بود، اما پذیرفته شد. در بازی تعیین‌کننده مقابل یونان، تنها یک نفر برای ضربه آزاد وجود داشت: دیوید بکام. او گل زد و انگلیس به جام جهانی ۲۰۰۲ راه یافت، و این بار قهرمان بود.

اگرچه انگلیس در یک‌چهارم نهایی به برزیل باخت، اما بکام دیگر دشمن ملی نبود، بلکه قهرمان و افسانه شد. تا به امروز تنها دو نفر، پیتر شیلتون و وین رونی، بیش از او برای تیم ملی بازی کرده‌اند.

بکام با ۱۴۶ گل در ۷۲۴ بازی، ۱۷ جام، بازی در پنج کشور مختلف و محبوبیت همیشگی برای همه تیم‌هایش، یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های ورزش جهان باقی ماند. سرانجام، در سال ۲۰۲۵، او از سوی چارلز سوم شوالیه شد

بر گرفته از مقاله ای نوشته نسرین فرزین.

اقتباس: امیر تهرانی

کبوتر خرافاتی

اسکینر روانشناس معروفی که تحقیقات او هم به روانشناسی کمک کرد و هم به شدت در کارهای شستشوی مغزی اسیران جنگی ، خلافکاران ‌و ...:قرار گرفت و می گیرد جمله ای دارد که می گوید:

هرکس که بتواند کنترل کند( انسان و یا جامعه را) در اختیار گیرد می تواند خوشبختی و یا بدبختی و به زبان قدیمی‌ها سعد و نحس بیافریند.

اسکینر در این ارتباط آزمایش معروفی دارد که به«کبوتر خرافی»مشهور شده است. 

در این آزمایش  کبوتر در قفسی قرار داده می شود و یکبار برایش دانه ریخته می شود و‌همزمان چراغی چشمک زن روشن می شود.  کبوتری که نیمه شرطی شده است روشن شدن چراغ را پاداش حرکت به سمت دیگر قفس تلقی می کند و به سمت دانه می رود.

  سپس دو سه بار چراغ زده می شود ولی هیچ دانه ای ریخته نمی شود. در مرتبه دوم  کبوتر که از نیت کنترل کنندگان با خبر نیست به محض چشمک زدن  مجدد چراغها به سمت قسمتی از قفس می رود که در وهله قبل در آنجا دانه ریخته شده بود. 

 این بازی آن قدر ادامه می یابد که حتی وقتی دانه ریخته می شود و چراغ چشمک می زند کبوتر به سراغ آنها نمی رود. چون او نیز نا امید شده و لابد به گونه ای خود را بدبخت و گرفتار نحسی می داند..

اسکینر می گوید که همین در مورد انسانها صدق می کند، چون هر بار که کار انجام شود او خود را خوشبخت می داند و آنرا به حساب شانس خوب و سعادت می گذارد و هر بار که موفق نشود آنرا به حساب بد شانسی می گذارد. در حالی که موفق شدن او در آن کار از طرف یک منبع دیگر کنترل می شده است و او خود نمی دانسته است.

اگر هیچ کنترلی در کار نبود و شخص بطور کامل همه چیز را در اختیار داشت دیگر نمی توانستیم از خوشبختی و بد بختی ساختگی سخن بگوییم. اما تا زمانی که امور زندگی انسانها توسط دیگران و بویژه آن منابع قدرت کنترل شود که به چشم انسان نمی آیند و نهان هستند، تا آن زمان انسان به سعد و نحس ساختگی باور دارد و آن دو را حقیقی می پندارد.

نکته خطرناک و جنبه تاریک کار در این است که در خیلی از موارد انسان می فهمد و در می یابد که از طرف منبعی کنترل می شود و اگر تن به کنترل دیگران بدهد قدری خوشبختی در بستر زندگی او می خزد و می تواند شانه به شانه دیگران از سر بالایی زندگی بالا رود ، در این صورت بسیاری می پذیرند که بطور موقت هم که باشد از استقلال فکری خود دست بر دارند و تحت کنترل در آیند.

اصولاً انسان های ضعیف ، گرفتار، بدهکار، بیمار ، در مانده، عاری از هنرهای ثروت آفرین و موفقیت زا،  و انباشته از آرزوهایی که عملی نشده آن. و انسان های عقب مانده از جامعه و در گیر با بی عدالتی  اجتماعی بشدت به  سعد و نحس باور دارند.

امیر تهرانی